<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شیدا جهان‌بین &#187; زینب</title>
	<atom:link href="http://www.sheidajahanbin.net/tag/%d8%b2%db%8c%d9%86%d8%a8/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sheidajahanbin.net</link>
	<description>Sheida Jahanbin&#039;s official website</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 08:12:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>زینب؛ دخترک روزهای بارانی</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/260</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/260#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 09:27:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق کودک]]></category>
		<category><![CDATA[روز کودک]]></category>
		<category><![CDATA[زینب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sheidajahanbin.net/?p=260</guid>
		<description><![CDATA[حالا که ذهن کوچک‌ات آرامش گرفته و خیال‌ات راحت است که در کنار مادرت روزگار می‌گذرانی برای‌ات می‌نویسم از دلهره‌های‌ام وقتی که در دل‌ات به اندازه‌ی ۹ سالی که از زنده‌گی‌ات گذشته بود، غم داشتی و وقتی مرا می‌دیدی به روی خودت نمی‌آوردی و فقط با حرف‌هایی که وقتی از زبان دخترک ۹ ساله‌یی مثل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">حالا که ذهن کوچک‌ات آرامش گرفته و خیال‌ات راحت است که در کنار مادرت روزگار می‌گذرانی برای‌ات می‌نویسم از دلهره‌های‌ام وقتی که در دل‌ات به اندازه‌ی ۹ سالی که از زنده‌گی‌ات گذشته بود، غم داشتی و وقتی مرا می‌دیدی به روی خودت نمی‌آوردی و فقط با حرف‌هایی که وقتی از زبان دخترک ۹ ساله‌یی مثل تو، خارج می‌شود، همه مات می‌شوند، مرا در دل‌ام به تشویق وا می‌داشتی که با وجود مشکلات‌ات در زنده‌گی کوچک‌ات، هنوز  می‌خندی و به مادرت که از فرط مبارزه با ناعدالتی به گوشه‌یی می‌خزید و قرصی می‌خورد تا دقیقه‌یی بخوابد، آرامش می‌دادی و خنده‌ات هر روز رنگی تازه داشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.dokhtaresoorati.blogspot.com/" target="_blank">دخترک</a> زیبای خانواده‌ی ما، در تمام مدتی که از تو دور بودم، هر روز صبح و هر شب وقتی می‌خوابیدم، بوسه‌یی برای‌ات می‌فرستادم به یاد شب‌هایی که می‌گفتی &#8220;باید پیش خاله شیدا بخوابم&#8221;. یاد اولین روزی که برای‌ام با تمام ناتوانایی‌های دوران نوزادی صدا درمی‌آوردی و من با خوش‌حالی می‌گفتم &#8220;زینب حرف می‌زند&#8221;، یاد روزهایی که اولین طعم به جز شیر مادرت به دهان‌ات آمد و خوش‌ات آمد، یاد اولین روزی که راه افتادی، یاد روزهایی که برای‌ات موسیقی پخش می‌کردم و با خوش‌حالی پاهای‌ات را تکان می‌دادی و من می‌گفتم &#8220;زینب داره می‌رقصه&#8221; یاد روزی که اولین بار به مهدکودک رفتی و من در تمام راه برگشت در کنار مادرت اشک ریختم، یاد اولین روزی که به مدرسه رفتی و من در کنارت در میز و نیمکت مدرسه‌ات نشستم و باز وقتی به خانه آمدم، گریه کردم، یاد آن روز آخری که زمان جدا شدن‌مان بود و تو می‌خندیدی چون فکر می‌کردی به زودی هم‌دیگر را می‌بینیم و خودت را به آغوش‌ام می‌چسباندی و من که موهای‌ام خراب شده بود، به دست‌شویی آن‌جا رفتم و مشغول درست کردن موهای‌ام شدم در کنار آدم‌های دیگری که به آن‌جا می‌آمدند و تو و مادرت با دوربین همیشه آماده‌تان آمدید و آخرین عکس‌ها را از من گرفتید، یاد آن روز آخر که چهره‌ی همه را نگران می‌دیدم و مجبور بودم لب‌خند سردی تحویل دهم که اشک جلوی دیده‌گان کسی نیاید، همه و همه در این روزها که دیگر مثل سابق به تئاتر و کنسرت و سینما نمی‌توانم برم، در نظرم می‌آید و هر بار بغض گلوی‌ام را می‌فشارد اما حضور <a href="http://www.madyariran.net/" target="_blank">مردی</a> که دوست‌اش دارم مانع از غلطیدن اشک‌ روی گونه‌ام می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">تو دیگر در خانه‌ی پدری‌مان نیستی، زنده‌گی‌ات در جای دیگری رقم خورده و با مادرت که بی‌ تابانه در انتظار این روزهای آزادی برای تو بود، در آرامش و راحتی زنده‌گی می‌کنی. از دو روز دیگر باید به مدرسه‌ی جدیدی بروی که هیچ کس را نمی‌شناسی و در کشوری زنده‌گی کنی که تا چشم کار می‌کند برج می‌بینی، تو و مادرت تنها نیستید که ما هر لحظه با شما زنده‌گی می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">تنها کودک خانواده‌ی ما، زینب عزیز و دوست داشتنی من، روزت هزار بار مبارک. تنهایی را در کشور دیگر طاقت بیار تا وقتی مثل الان که به ۹ سال پشت سر گذاشته‌ات نگاه می‌کنم، چیزی جز تحسین کردن‌ات به ذهن‌ام نمی‌رسد، تحسین‌ات کنم که این مرحله از زنده‌گی‌ات را هم با بزرگ‌واری گذرانده‌ای&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مرتبط:</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/371/" target="_blank">قدم در راه بی‌برگشت</a> نعیمه دوستدار</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/260/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
