وقت آرایشگاه گرفتم و با موبایلام که برای آخرین بار شارژش کردم به شادی زنگ زدم و گفتم بیاید میدان هفتحوض. تازه از سر کار برگشته بود و با من که هیچ وقت در جهتیابی موفق نمیشدم، مخصوصا و برای اینکه جهت یابیام را تقویت کند، در ضلع شمال غربی میدان قرار گذاشت.
بعد از چند دقیقه شادی با ماشیناش که یک دنیا خاطره همیشه همراهاش بود، به من رسید و در ماشین را باز کرد و زد زیر گریه. گفتم: «گریه نکن. مگه همیشه خودت همین رو نمیخواستی خواهری؟»
گفت: «چرا. ولی الان که به پای عمل رسیده برام سخته.»
من هم گریه کردم. خیلی زیاد. به آرایشگاه رسیدیم. آرایشگاهی که دو خواهر به نامهای شادی و شیدا (مثل ما) به همراه مادرشان آنجا را اداره میکردند. نشستم و شادی آرایشگر آمد و ابروهایام را برداشت و موهایام را سشوار کشید و کارم تمام شد و آمدیم بیرون. شادی به شدت اصرار میکرد که یک گوشی موبایل دست دوم بخرم و سیم کارت ایرانسل را در آن گوشی بیاندازم. به چند مغازه هم سر زدیم اما نخریدم.
با شادی به خانه آمدیم. مامان و بابا و مادر بزرگ و زینب هم بودند و اتاق من پر بود از وسایلی که قرار بود به خانهی مشترک من و مدیار برده شود. اما فقط آنهایی که در چمدانهایام که حالا باید تمام آنچه دوست میداشتم را در آنها جا میدادم، جا میشد را در ساکها قرار دادم و در آخرین دقایق از مامان و بابا و شادی کلی کادو گرفتم و مادربزرگام هم حلقهی ازداجاش را که بینهایت دوست داشت، از دستاش درآورد و با گریه در انگشتان من گذاشت اما چون برایام خیلی بزرگ بود، به زنجیری که در گردنام بود آویخت.
مامان و بابا میخندیدند اما در دلشان غوغا بود. زنگ زدند، خانوادهی مدیار هم به خانهیمان آمدند. همه با هم روبوسی کردند و نشستند منتظر که ساعت ۵ بشود و حرکت کنیم. من میخندیدم و با همه عکس میگرفتم. همه میخندیدند و غمشان را پنهان میکردند. زینب خودش را به من میچسباند و میگفت: «فقط اجازه داری یک ماه بری. بعدش باید بیای. من خالهی راه دور نمیخوام.»
میبوسیدماش و میگفتم:«معلومه که میآم پیشات خانوم خانوما!»
ساعت پنج شد. با دو ماشین حرکت کردیم. چمدانهایمان خیلی سنگین و زیاد بود و من هنوز در فکر تمام چیزهایی بودم که باید پشت سر جا میگذاشتم و میرفتم. افشین و الهام و مریم بدون اینکه من بدانم آمدند تا در آخرین لحظهها در کنارمان باشند. اشک بود که در فکرم راه میرفت. بغضی بود که گلویام را درد میآورد. مامان و بابا را بغل میکردم و میبوییدم. شادی را که با دوربین همیشه حاضرش فقط از این لحظههای آخر عکس میگرفت، میبوسیدم، زینب را به اندازهی ۸ سالی که داشت، میفشردم و او برایام شعر میخواند. مادر و پدر مدیار و نگاههایشان را در ذهنام ثبت میکردم برای روزهای دلتنگی آینده، که قرار بود به سراغام بیاید.
مرتضی و داریوش را میبوسیدم و تلفنی با فرید که آن روز تهران نبود حرف میزدم و اشک میریختم و باز به آغوش همیشه گرم مدیار برمیگشتم. مدیار دستانام را میفشرد و لبخند میزد و این صحنه، عکسی میشد که شادی با چشمان اشکآلود از ما میگرفت تا با آن، دیوارهای خانه را بعد از رفتنمان پر کند.
من و مدیار از دری شیشهیی رد شدیم و قرار بود از آن لحظه به بعد فاصلهیمان از خانوادهها به ازای راهی که برای آینده میرفتیم، بیشتر و بیشتر شود. گذشتیم، در هوای سرد آن شب، هر چیزی را که نمیشد برای یک سفر طولانی با خود برد، گذاشتیم و رفتیم. رویام را برمیگرداندم تا برای آخرین دفعه ببینم خانوادهام را. تمام صورتام و لباسام پر بود از عطر پدرم. نفسهای عمیق میکشیدم که مشامام پر شود از عطری که دیگر همیشهگی در کنارم نبود و باید دقیقهها، ساعتها و روزها را برای دوباره بوییدناش میشمردم.
رفتیم و روی صندلیهایمان نشستیم و راه افتادیم. چشمانام را بستم و بیصدا اشک ریختم. دستان مدیار به دادم رسید، اشکهایام را پاک کرد. مرا در آغوش گرفت…
از خواب پریدم. این خوابی بود که سال پیش در همین روز دیده بودم. خوابی که برایام از هر واقعیتی، بیشتر جلوه داشت. به اطرافام نگاه کردم. هنوز همه چیز مثل سابق است و من هستم.

