آنهایی که به کردستان سفر کردهاند و زیبایی منحصر به فرد شهرها و روستاهای آنجا را دیدهاند و با مردماناش خو گرفتهاند، میدانند که کردها انسانهایی دوستداشتنی و مهربان اند و در شهرهایی زندهگی میکنند که کمترین وسایل رفاهی در آن وجود دارد و کودکانشان حتا از قشر ثروتمند شهرهای مرکزی آن، مانند کودکان پایتخت در آسایش نبوده و نیستند.
ستمهایی که بر مردم شجاع کردستان رفته کم نیست و به دلیل ترس حاکمیت از اتحاد کردها، همیشه در آن منطقه فجایع غیر قابل باوری رخ داده که حتا مرور آنها هم، قلب هر انسانی را به درد میآورد.
کردستان را از روستاهایاش شناختم و فقرش. از دختران زیبا و محدودش، از پسران شجاع و جان برکفاش که حتا همسالانام هم سالها از من بزرگتر جلوه میکردند. طبیعت و کوهستان و هوای سرد زمستانی در روستاهای در دل کوه کردستان، خلق و خوی خاصی به مردم و به خصوص جوانان آنها بخشیده.
تا مدتها کردستان را با دشتهای لالههای واژگون و خانههای روستای اورامان و طبیعت بکر و دست نخوردهی آنجا میشناختم، اما تصوری که هم اکنون از کردستان دارم فقط به دیدههایام و زیبایی آنجا ختم نمیشود، چهرهی مظلوم زندانیان کرد (زن و مرد) که به حبسهای طولانی و اعدام محکوم شدهاند، باعث شده تا هر وقت اسم کردستان را به زبان میآورم، به جای لباسهای رنگی زنانی که برای عروسی در دل کوه و جنگل آماده میشدند، به یاد سرکوب و اعدام و صدای فرزاد کمانگر بیافتم که بیگناه در زندان است و راه رهایی را بر او بستهاند.
به یاد احسان فتاحیان میافتم که چه مظلومانه به دار آویخته شد و به یاد دیگرانی از کردستان که در انتظار اجرای حکم اعدامشان هستند. به یاد آنهایی هستم که هر حرفشان محاربه و اقدام علیه امنیت ملی تلقی میشود و حکمهای آنچنانی در انتظارشان است.
نمونهی بارز مظلومیت کردستان، فرزاد کمانگر است که بیگناه در زندان مانده و برای او حکم اعدام صادر شده، حکمی که هر لحظه ممکن است به دستور رییس قوهی قضاییه به اجرا در آید، حکمی که چوبی شده به دست زندانبانان و مسئولان زندان اوین که هر از گاهی او و هم پروندهییهایاش را بترسانند و خبر از اعدام قریبالوقوع آنها دهند.
شجاعت فرزاد را تحسین میکنم که با وجود داشتن حکم اعدام، در زندان هم از ابراز عقیدهاش هراسی ندارد و به هر بهانهیی نامهیی در حمایت از مظلومیت زمانه منتشر میکند و ماندهام از ذهن خلاق و قلم توانایاش که بدون مطالعات خاصی در زندان همچنان گیرا است و وقتی نامهی جدیدی از او منتشر میشود، با اشتیاق و غم به سراغ خواندش میروم و هر بار بیش از پیش از قلم توانایاش تعجب میکنم.
حدود یک سال، در هفته، چندین بار صدای مهرباناش با لهجهی زیبایاش در خانهیمان میپیچید، چند وقتی است که صدایاش را نشنیدهام و غم دنیا به دلام مانده، برادر ندیدهام است که بیاندازه دوستاش دارم و نگراناش هستم. در این یک سال خبرهای خوب و بد را برایاش گفتیم و حرفهایاش را شنیدیم. شعرها و نوشتههای اش را برایمان خواند و برایاش خواندیم، اشک ریخت و اشک ریختیم. روزهای سخت از دست دادن امیدرضا میرصیافی در کنارمان بود و روحیه میداد به جای اینکه ما به او کمک کنیم تا این غم را فراموش کند.
فرزاد، بزرگ مرد کردستان است که یادش همواره با همهی ما است و آروزهای بزرگمان برای ادامهی زندهگیاش بیحساب است و هر روز بیشتر میشود.
پینوشت:
- از علیرضا فیروزی، فعال دانشجویی، فعال حقوقبشر و روزنامهنگار و سورنا هاشمی، فعال دانشجویی که از ۱۴ روز پیش به قصد سفر به تبریز رفتهاند هیچ خبری در دست نیست و شواهد نشان از بازداشت این عزیزان دارد، در حالیکه حتا در پی مراجعهی حضوری خانوادههایشان به نهادهای امنیتی تبریز و تهران، نام آنها در هیچ نهادی ثبت نشده است و این بر نگرانی خانوادههای آنها افزوده است.
در این میان:
- دستگیری تعدادی از عکاسان خبری در مراسم تشییع استاد علی محمدی
- روح الله حسینیان به دیدار رهبر جمهوری اسلامی رفت و استعفایش را پس گرفت
- فاطمه گودرزی داوری جشنواره فجر را نپذیرفت
پیشنهاد من:
- رو به فردا یا رو به دولت از مدیار
- جنبش سبز ، آیندهای مبهم از مدیار
- ما همه شاگردان یک معلمیم؛ فزراد کمانگر از فرید
شیدا جهانبین

