احتمالا زمانی که حرف از پدر و مادرها به میان میآید، همه میگویند که پدر و مادر من با بقیه فرق دارند و از همه بهترند، این خاصیت مادر و پدرهای خوب هست که بچهها را به چنین سخنی وا میدارد.
من هم مادر و پدرم را از بهترینها میدانم چرا که با برخورد خوب آنها توانستهام راه خودم را پیدا کنم و زمانی که از جانب آنها مخالفتی نمیبینم، دل گرمیام در کاری که انجام میدهم بیشتر میشود و بهتر کار میکنم.
یکی از خصوصیتهای خوب پدر من این است که میتواند با هر قشر و در هر سنی که مخاطباش باشد، ارتباط خوبی برقرار کند، طوری که در بیشتر موارد دیدهام دوستان پدرم از خودم جوانتر هستند و با این که با طرز تفکر پدرم یکی نیستند، اما دوستان خوبی برای هم شدهاند، من هم کم و بیش این خصوصیت پدرم را به ارث بردهام.
داشتن پدر هنرمندی که نوازندهی تنبک و دف است و اهل شعر و موسیقی و ادبیات و بسیار اهل سفر و … از نعمتهایی است که من از آن بهرهمند بودم و به آن افتخار میکنم، پدری دارم که هر هفته مرا از سن ۹ سالهگی تا کلاس موسیقی همراهی میکرد و با عشق، هر چه در یادگیری موسیقی نیاز داشتم، برایام فراهم میکرد و فقط به این امید بود تا در روزهای پیریاش به خانهام بیاید و برایاش بنوازم.
پدرم نه تنها از نظر من، که از نظر دوستان و آشنایانام هم بسیار دوست داشتنی و خوش لباس و اهل معاشرت است و سفر با او حتما خاطرهی خوبی در ذهنها به جا میگذارد.
مدتی است که پدر و مادرم در سفر هستند و کمتر توانستهایم با هم باشیم. پدرم دو دختر دارد، من و خواهرم شادی، که ما هم مثل دختران دیگر، عزیز پدر هستیم و دل تنگاش، پدرم هم این روزها بیشتر از گذشته دل تنگمان میشود و بارها به زبان میآورد که دلتنگتان شدهام، طوری که وقتی این حرف را میزند، سعی میکنم بغضام را از پشت تلفن حس نکند و اگر در اینترنت مشغول حرف زدن با او هستم، چشمان اشکیام را نبیند.
امروز اتفاق جالبی افتاد، پدرم همیشه علاقه به شعر داشت و زیاد شعر میخواند اما تا به امروز شعری نگفته بود، امروز با خوشحالی با من تماس گرفت و گفت قلم و کاغذ آماده کن، گفتم برای چه؟ گفت دوریات با من کاری کرده که امروز نشستم و قلمام را به دست گرفتم و برایات شعر گفتم.
شعرش را برایام خواند، تشویقاش کردم و بسیار تشکر کردم اما اشکام را برای آغوش مدیار نگه داشتم و وقتی شعر را برای مدیار خواندم، در آغوشاش گریه کردم از دلتنگی برای مادر و پدرم.
قصد کردم شعری که پدرم برای من و مدیار سروده و اولین شعرش در طول ۵۵ سال زندهگیاش محسوب میشود را در وبلاگ بنویسم.
مینویسم و اشکام همراهام است:
شیدایی من، بگو کجایی
چندی است که رخ نمینمایی
بی روی تو طاقتام نمانده
دوری تو جان به لب رسانده
دل میکشد از فراقات آهی
دل خسته نبینمات الهی
از دوری تو، مرا غمی هست
دیدار تو مثل مرهمی است
شیدا، تو عزیز و دلربایی
شیدا تو نمک بما سوایی
مدیار همان یار وفادار
آن را که بود خدا نگه دار
مشغول بود به کار مردم؟
در راه خدا نگردد او گم
ارسال کنم بر او سلامی
هم تا بر او، دو سه کلامی
چونی و چهگونهیی تو با ما؟
خوبی و سلامتی تو بابا؟
خواهم ز خدا به حق مولا
خوشبخت شوی به هر دو دنیا
بسپارمتان به حی دادار
میبوسمتان خدا نگه دار
محمد علی جهانبین

امروز ۸۴ سال از زادروز
منتظر میمانم تا تایپ کردناش تمام شود، مینویسد که فکر خودکشی به سرش زده، به ذهن عزیزی که به این حرفها میخندید، با خنده به من میگوید: شیدا دیگه قلیون جوابام رو نمیده، رفتم سراغ سیگار.



