Tag Archive | "علیرضا فیروزی"

Tags: , , , , ,

و حالا ۶۰ روز است که مادرت صدای‌ات را نشنیده


تجربه‌ی نشنیدن صدای عزیزی به مدت دو ماه و بی‌خبری نگران کننده‌یی که هر ساعت را آن‌قدر کش دار می‌کند که یک سال بگذرد، هیچ فکری به جز نگرانی از سلامت علیرضا را در ذهن مهناز، دوست عزیزم باقی نگذاشته. بارها در این مدت نوشتم از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که بی‌خبرترین زندانیان سیاسی حوادث اخیر بودند و هر بار که تک تک کلمه‌ها را نوشتم فکر می‌کردم که به پایان ماجرا نزدیک ایم و همین امروز و فردا است که خبری بشنویم از وضعیت‌شان.

هر بار با خودم گفتم وای بر کشوری که اوضاع را طوری ساخته که اگر خبر زندانی بودن عزیزت را بشنوی، هزاران بار خدا را شکر می‌کنی که چه خوب، عزیزم زنده است، نفس می‌کشد و صدای‌اش در می‌آید.

هر بار با خودم گفتم اگر علیرضا آزاد بود و من در بی‌خبری در زندان بودم، چه‌ها می‌کرد، چه‌قدر می‌نوشت، چه شب‌هایی را برای‌ام به پشت در سرد و آهنی زندان اوین می‌آمد تا خبری از من بگیرد.

هر بار که یک زندانی آزاد می‌شود، به مهناز و مادر سورنا فکر می‌کنم که اشک شادی می‌ریزند و در دل‌شان چه می‌گذرد. هر بار که در زندان اوین باز می‌شود، دل‌شان چه‌گونه می‌لرزد که شاید فرزندان ما باشند، که شاید جگر گوشه‌های ما قدم در فضای آزاد بگذارند و هر شب بی‌خبرتر از شب پیش به خانه‌های‌شان می‌روند و بار دو ماه سخت و پر اضطراب را بر دوش می‌کشند.

مرور می‌کنم آخرین حرف‌هایی که بین من و علیرضا رد و بدل شد: شیدا دل‌ام برای‌تان تنگ شده، باز می‌رسد روزی که در کنار هم باشیم و بخندیم، مثل قدیم. یادم می‌آید و بغض‌ام می‌شکند و دست‌ام می‌لرزد و قلب‌ام آزرده می‌شود از سردی این روزها که آن‌قدر غم دارد که شمردن‌اش کار هر روزمان شده.

دو ماه از روزی که علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی پای‌شان را از خانه‌های‌شان برای مسافرتی کوتاه بیرون گذاشتند و آخرین بوسه‌ها را با مادران و پدران‌شان تقسیم کردند، می‌گذرد و آن‌ها حتا برای ثانیه‌یی با خانواده‌های‌شان تماس نگرفته‌اند. در این دو ماه هیچ کدام از  مسئولان کشورمان آن‌قدر شهامت نداشته‌اند که اعلام کنند آن‌ها در بازداشت هستند و برخی فعالان! هم آن‌قدر مردانه‌گی نداشتند که اسم علیرضا (روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر) و سورنا (فعال دانشجویی) را در میان گزارش‌های‌شان ذکر کنند و به یاد آن روزهایی باشند که این دو برای‌شان فعالیت می‌کردند و شهرت مصاحبه‌ها و خبرهای‌شان از آن گروه‌های به اصطلاح حقوق بشری! می‌شد.

دو ماه از غیبت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی می‌گذرد و هیچ کس پاسخ‌گو نیست، هیچ نهادی اسم این دو را ثبت نکرده و هیچ تماسی با دنیای بیرون از زندان نداشته‌اند. وقت‌اش نیست که همه با هم اعتراض کنیم؟ بدی این ماجرا کم‌تر از صدور حکم اعدام برای متهمان روز عاشورا نیست. بل‌که خطرناک‌تر و دردناک‌تر است. وقت اش نیست که صدای‌مان را بلندتر کنیم؟

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (1)

Tags: , , , ,

آقای دادستان می‌دانی ۵۰ روز بی‌خبری از فرزند یعنی چه؟


بازی‌های دولت کودتا هر روز کثیف‌تر می‌شود، جدای از این بازداشت‌های گسترده که انگار پایانی ندارد و هر روز آغاز است برای‌اش، جدا از تعیین وثیقه‌های سنگین، جدا از صدور حکم‌های طولانی و تبعید آن‌هایی که حضورشان برای همه‌ی ما غنیمت است و حتا جدا از صدور حکم مرگ یک انسان ( که بدترین اقدام است اما در عین حال وضعیت مشخصی را شامل می‌شود)؛ خبرهای ضد و نقیضی که در باره‌ی علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی به دست‌مان می‌رسد، هیچ معنایی ندارد، فقط بازی کثیفی است که دولت کودتا آن‌ را آماده کرده و نمی‌دانم چه سودی از آن می‌برد.

گریه‌ی مادر علیرضا دل‌ام را لرزانده، صدای نگران نزدیکان علی‌رضا را هر بار که می‌شنوم دیوانه می‌شوم، می‌دانم که خانواده‌ی سورنا هم در وضعیت مشابهی هستند و دست‌شان به جایی بند نیست، اما نمی‌دانم چه باید کرد؟ به قوه‌ی قضاییه‌ی ایران مگر می‌توان از دادستان شکایت برد؟ به دادستان مگر می‌شود از مسئولان زندان شکایت برد؟ در ایران از وضعیت نا بسامان روند قضایی یک پرونده چه کاری از دست‌مان بر می‌آید؟

علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که نمی‌دانم به چه جرمی در سفر بازداشت شده‌اند، مگر چه کرده‌اند که حق یک تماس با خانواده‌های‌شان را ندارند؟ کدام گناه بزرگ و نابخشودنی را مرتکب شدند که مادران‌شان مستحق چنین بی‌تابی هستند؟ جز این است که برای سفر از خانه‌های‌شان خارج شدند و از آن‌جایی که فکر می‌کردند این کشور امن است و سفر کردن در آن جرم نیست، راهی شدند؟

شمایی که نمازهای‌تان طولانی و جای مهر بر پیشانی دارید وجدان‌تان کجاست؟ شمایی که سفره‌های رنگین در خانه دارید و فرزندان‌تان در راحتی هر کای که بخواهند می‌کنند، انسانیت‌تان در کدام گذشته‌ی کثیفی کشته شده که با فرزندان ایران چنین می‌کنید؟

وضعیت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی بسیار ویژه است و نیاز شدیدی به  کار کردن و پردازش دارد، جستجو کنید که در سال‌های گذشته اگر چنین اتفاقی افتاده، (کسی بازداشت شده و اجازه‌ی حتا یک تماس را نداشته و مسئولان از وضعیت آن‌ها اظهار بی‌اطلاعی کرده‌اند)  آینده‌ و نتیجه‌اش چه بوده؟ آن وقت شاید شما هم احساس کنید که پرونده‌ی علیرضا و سورنا روندی معمولی را طی نمی‌کند و متوجه می‌شوید که باید کاری کرد.

فقط این را می‌دانم که این روزها اشک و دلهره تنها دارایی خانواده‌‌های آن‌ها شده و خواب از چشمان‌شان گرفته شده و هیچ اقدامی نمی‌توانند انجام دهند، ما در کم‌ترین حالت می‌توانیم اعلام کنیم که در کنار و حامی‌شان هستیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق شهروندیComments (2)

Tags: , , , , ,

یک ماه بی‌خبری مطلق از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی و عدم پاسخ‌گویی مسئولان


نزدیک به یک ماه (۲۶ روز) است که از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست. این خبر هیچ کم از اعدام ناگهانی دو نفر از ۱۱ نفری که پس از انتخابات به اعدام محکوم شدند ندارد اما عادت‌مان شده تا اتفاق بدتری نیافتاده، ساکت بنشینیم.

در این ۷ ماه و نیم که از انتخابات و حوادث پس از آن می‌گذرد چنین بی‌خبری از فعالانی که بازداشت شدند وجود نداشته و آن‌ها در کم‌ترین حالت یک‌بار با خانواده‌های‌شان تماس گرفته‌اند و یا در مقابل چشمان خانواده‌ها بازدشت شده‌اند، اما این قضیه برای علی‌رضا و سورنا رخ نداده و از همه بدتر این است که با وجود نشانه‌های زیادی که از بازداشت آن‌ها وجود دارد، نام‌شان در هیچ یک از نهادهای امنیتی نیست و هیچ مسئولی هم پاسخ‌گوی این مساله نیست.

به فرض این‌که این دو، فعال نبودند و خانواده‌های‌شان ردی از آن‌ها در زندان‌ها نداشتند؛ نیروی انتظامی یک کشور که ادعای برقراری نظم و امنیت جانی شهروندان آن کشور را می‌کند باید به درخواست خانواده‌های این دو رسیده‌گی کند و جواب قانع‌کننده‌یی داشته باشد؛ که چرا دو جوان پس از خروج از تهران به قصد سفر به تبریز باید ناپدید شوند به گونه‌یی که کوچک‌ترین ردی از آن‌ها نباشد و در حالی‌که آن‌ها به شهر تبریز رسیدند؛ رد گوشی همراه خاموش آن‌ها در تهران پیدا شود.

رسیدگی نکردن به این مسائل است که امنیت را به خطر می‌اندازد نه سفر جوانی ۱۹ ساله به عراق و در پی آن اعدام او به بهانه‌ی محارب بودن.

از روی‌کرد برخی رسانه‌ها و سازمان‌هایی که تنها اسم حقوق بشری را به یدک می‌کشند هم هیچ انتظاری نمی‌توان داشت؛ رسانه‌هایی هم که تنها و تنها به پوشش اخبار اصلاح طلبان و زندانی شدن آن‌ها می‌پردازند که تکلیف‌شان مشخص است، گروه‌هایی که در مقابل ناپدید شدن و وضعیت خطرناک یکی از اعضای‌شان هم مهر سکوت بر لب زدند هم که جای خود دارد؛ اما برخورد سازمانی چون گزارش‌گران بدون مرز با این گونه مسائل که اسامی افرادی که روزنامه‌نگار، وب‌نگار و فعال در این حوزه نبوده‌اند را هم در میان گزارش‌های‌اش جای می‌دهد و برای آن‌ها بیانیه صادر می‌کند؛ در نهایت کم‌لطفی و بی‌توجهی است و این فکر را از نظر می‌گذراند که تبعیض و نگاهی مغرضانه به قضایا دارند. چرا که هنوز اسامی چون مسعود لواسانی، جواد ماهزاده و … در میان گزاش‌های‌شان نیامده و حتا موضعی هر چند کوچک نیز در برابر ناپدید شدن علی‌رضا فیروزی به عنوان یک روزنامه‌نگار با فعالیت مشخص و وبلاگ نویسی که در بیش‌تر موارد از زندانیان سیاسی و نقض حقوق بشر در وبلاگ‌اش مطلب نوشته نداشته است.

از علی‌رضا فیروزی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس؛ فعال دانش‌جویی و حقوق بشر و سورنا هاشمی فعال دانش‌جویی هیچ خبری در دست نیست و این در حالی است که افرادی ناشناس از طریق آدرس‌های اینترنتی آن‌ها آن‌لاین می‌شوند اما مشخص نیست به دنبال چه چیزی هستند. این مساله باعث ایجاد نگرانی‌های فراوان برای خانواده‌های این دو دانش‌جو شده است به طوری‌که آن‌ها هر روز از صبح در دادگاه انقلاب و زندان اوین حاضر می‌شوند اما هیچ ردی از آن‌ها در دست نیست.

تا زمانی‌که نگاه تبعیض آمیز و فعالیتی خالص و فقط برای رسیدن به آزادی و نشان دادن موارد نقض شده‌ی حقوق بشر در ایران نداشته باشیم؛ تنها آمار کشته‌شده‌گان، اعدامی‌ها و زندانی‌های‌مان بالا می‌رود و به آن‌چه که شایسته‌ی ملت است نخواهیم رسید.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , ,

با توام خدا! دل مرثیه ای برای علیرضا


حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد؟!. خوب می دانم ردای سیاه کعبه، همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران.

گفتی بهشت زیر پای مادران است … چه دلخوش بودیم به وعده هایت و فکر کردیم نوید که می دهی چشم داشتی نداری.

خدایا اینجا برزخ است. خدایا اینجا جهنم است. خدایا خانه ام روی قله های نیش مار غاشیه است. خدایا !… خوابی؟ یا سرت شلوغ شده که روی بر نمی گردانی تا در این شبهای دلتنگ که جگر گوشه ام …آه جگر گو !…ای جگر !…آی از خون پر شده جگرم که نمی دانم پاره ی تنم در این سرمای زمستان سر بر کدام بستر سرد می گذارد که من در شب بی خوابی هایم یخ می زنم، بغضم یخ می زند، نگاهم می میرد و باز چون رو به تو می کنم راه تاریک… .

خدایا ! کجایی ؟ امان ! امان که طاقت بریده ام.

خدایا !… به که پناه برم که دست سنگینش صورت فرزندم را به خون رنگین نکرده باشد و امان از که طلبم که نگاه سوزانش سینه دل پاره مرا نسوزانده باشد. پروردگارا ! نه ایوبم که صبر هزاران ساله داشته باشم نه یعقوبم که در پناه عصمت خویش به بوی پیراهنی از سرزمین گمشده دل خوش کنم.

خدایا ! یوسفم به چنگ  گرگ کدام بیابان اسیر است که شبها خونش از چشمهای من می ریزد. خدایا نمی دانم صدای ضجه های مادری را که حلقومش از شدت اندوه و رنج مثل گردبادی در هم پیچیده، می شنوی؟! آیا چشم های اشک آلود پدری را می بینی که قطره قطره غرورش را فرو می بارد و در این تیرگی سنگین و دهشت ناک زخم دلش را با اشک دیده می شوید ؟!.

خدایا ! خود خوب می دانستی که نسل قابیل روی زمین چه ها که نخواهد کرد. می دانم که در عرش کبریائیت جشن عروج بندگان نیکویت را گرفته ای اما در سویی دیگر وااسفا می زنی که خلیفگان دروغینت در زمین نام پاک و بزرگ تو را به تلبیس ظلم و حیلت و کذب آلوده اند.

کجایند مردان مقرب بارگاهت که چون بر صلیب می شدند صدق و راستی کرامت کلامشان بود در حالی که آویخته شدن بر صلیب عقوبت سلامشان ؟!.

کجایند راست کردارانی که قدرت را از آب بینی چهار پایی کمتر خواندند و چون خواست مردم دیدند به شیوه ی بردباری و مکرمت تنها بر مسند سخت و دشوار قضاوت ماندند؟!.

گمان کنم خدایا بس که از آفریدگان خویش خوش ندیدی درهای رحمت بر بندگان پر زحمت بسته ای. نه …! نه توچنین نمی کنی. می دانم؛ تو که موسایت را از رنجاندن چوپان ساده ای که به شیوه خویش با تو راز می گفت ، به سخنی سخت ، خروش کردی ، بندگان پاکت را که در راه اجرای حقوق انسانی و پاسداری از نوامیس بشری داد حق خواهی سر داده اند، کی فراموش کردی ؟!

پروردگارا ! ما بندگان پریشان روزگاریم نه آنکه خس و خاریم؛ که بر دشواری های محقق کردن رسالت انسانی در زمین بر مصائب رنج و اندوه بردباریم . برگ سبزی که تحفه ی درویشیمان بود از طوبای صبوری بر سفره قناعت و رنجوری گذاشتیم و این بضاعت اندک توشه ی  راهمان بود که بشارتمان دادی ” الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم “.

ما دل خوش کرده بودیم که در راه رسیده به مدینه ی فاضله سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخوریم. حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد ؟!.

انگار سرزمین من آیینه ای هزار تکه دورادور کعبه ی تو شده. در کدام بنگرم و بر کدام نماز گزارم که آه اندوهم غبار دلش نشود.

خوب می دانم ردای سیاه کعبه ،همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران. پس به بزرگواریت سوگند که سرهای سبز فرزندانمان را در پناه امن خویش به سلامت دار.

مهتا بردبار

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , ,

باز هم دادگاه و دل بی‌قرار ما


خبر خواندم که دادگاه پنج نفر از بازداشت شده‌های روز عاشورا که آن‌ها را «اغشاش‌گر» می‌نامند، دقایقی پیش آغاز شده و قاضی صلواتی باز هم بر مسند قضاوت نشسته تا با حکم‌های جدید، آه‌های جدیدتری را از نهاد خانواده‌ها بلند کند و به ما نشان دهد که هیچ مروتی در کار نیست و چشم‌اش بر روی حق بسته است.

نمی‌دانم اگر برادر، همسر، پدر و یا پسرم امروز در آن دادگاه‌ کذایی حضور داشت و به او «اغتشاش‌گر» و «اراذل و اوباش» نسبت می‌دادند، چه حالی بودم، نمی‌دانم در این لحظه آن پنج عزیزی که در دادگاه نشسته‌اند، چه دردها در دل دارند فقط امیدوارم ثانیه‌ها برای‌شان زودتر بگذرد و تحمل‌اش آسان‌تر شود، امیدوارم حکمی که از آن می‌ترسم صادر نشود و جنایتی دوباره، تکرار نشود.

پی‌نوشت:

از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی کماکان خبری در دست نیست و هیچ تماسی با خانواده‌های خود نداشته‌اند. این روزها خیلی دل‌ام برای علیرضا می‌گیرد و اشک می‌ریزم و آروزی‌ام سلامتی‌اش است.

شیدا جهان‌بین

Posted in جنبش سبزComments (0)

Tags: , , , , , , ,

حکم‌های سنگین و برخوردهای نادرست با بازداشتی‌ها


ابلاغ حکم‌های سنگین و حبس‌های طولانی در روزهای اخیر یکی از عادت‌های روزانه‌ی قوه‌ی قضاییه شده که اهداف مختلفی پشت آن پنهان است که مهم‌ترین آن ترساندن مردم و فعالان و به قولی گوش‌مالی‌ دادن آن‌ها محسوب می‌شود.

افراد بازداشتی که در شرایط معمولی با حبس‌های یک تا دو سال روبه‌رو می‌شدند در وقایع پس از انتخابات به حبس‌های طولانی پنج سال به بالا همراه با تبعید و شلاق و … محکوم شده و حتا در مواردی با محارب خواندن آن‌ها سعی در اعدام‌شان نیز دارند.

در این میان تقریبا در همه‌ی موراد، از مکان بازداشتی‌های‌مان خبر داشته‌ایم و آن‌ها دست کم یک بار با خانواده‌های خود تماس داشته‌اند و خبر از حضور خود در زندان‌ها داده‌اند، اما از علیرضا فیروزی (فعال دانش‌جویی، فعال حقوق‌بشر و روزنامه‌نگار) و سورنا هاشمی (فعال دانش‌جویی) که از تاریخ جمعه یازده دی ماه از خانه به قصد سفر به تبریز خارج شده‌اند تا کنون هیچ خبری در دست نیست که این مساله موردی بسیار نادر و خطرناک در روزهای اخیر است، چرا که تمام شواهد دال بر بازداشت آن‌ها است اما به آن‌ها تا کنون اجازه‌ی تماس با خانواده‌های‌شان داده نشده و حتا در مواردی ماموران امنیتی با به دست آوردن پسوورد ایمیل‌های آن‌ها اقدام به ارتباط گرفتن با دوستان آن‌ها که عموما از فعالان سیاسی و حقوق بشری هستند، کرده‌اند.

حتا با وجود این‌که شواهد از بازداشت آن‌ها خبر می‌دهد، خانواده‌های آن‌ها پس از مراجعه‌ی حضوری به نهادها امنیتی تبریز و تهران نام آن‌ها را در لیست بازداشتی‌ها پیدا نکرده‌اند و هم‌چنین نهاد بازداشت کننده هم مشخص نیست. این در حالی است که خانواده‌های آن‌ها پس از جستجوی نام‌ آن‌ها در بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها و نیروی انتظامی تبریز و تهران هیچ رد و نشانی از حضور آن‌ها پیدا نکرده‌اند.

۱۵ روز بی‌خبری مطلق از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که از فعالان دانش‌جویی شناخته شده‌ی جنبش دانش‌جویی هستند و بارها با محرومیت از تحصیل و بازداشت مواجه شده‌اند، اتفاقی نیست که در مورد آن سکوت کنیم. ما از محل نگه‌داری و سلامت جسمی این دو بی‌خبریم و این حتا نقض قوانین جمهوری اسلامی است که به بازداشت شده‌گان اجازه‌ی تماس داده نمی‌شود.

روی آوردن نیروهای امنیتی به شیوه‌های کثیف از جمله بی‌خبر نگه داشتن خانواده‌های بازداشتی‌ها از اوضاع و احوال عزیزان در بندشان و هم‌چنین بازداشت و گروگان گیری افرادی که هیچ فعالیت سیاسی نداشته‌اند هم این روزها بازار داغی پیدا کرده، تا آن‌جایی که برای مجبور کردن یک گروه فعال سیاسی و با سابقه، به ترک فعالیت‌ها، اعضای خانواده و فرزندان اعضای آن گروه را به گروگان می‌گیرند تا به خواسته‌های‌شان برسند.

در نمونه‌یی دیگر، مهدیه گلرو فعال دانش‌جویی است که در تاریخ ۱۲ آذر ماه ماموران امنیتی پس از یورش به منزل‌اش و پس از تفتیش چند ساعته‌ی منزل و ضبط لوازم شخصی، او را به همراه همسرش که هیچ سابقه‌یی در زمینه‌ی فعالیت‌های سیاسی نداشته، بازداشت کرده‌اند و به او گفته‌اند در صورت همکاری با آن‌ها، همسرش را آزاد می‌کنند که این اتفاق تا به امروز هم رخ نداده است.

برخوردهای این چنینی با فعالان به قصد انتقام گرفتن و با هدف سرکوب و ترساندن دیگر فعالان و مردم، نه تنها باعث آرام‌تر شدن اوضاع و ترسیدن مردم نمی‌شود بلکه محرکی است برای اعتراض و مقاومت بیش‌تر مردم و فعالان سیاسی و نزدیک‌تر شدن به خواسته‌های نهایی ما که آزادی ایران و ایرانی است.

پی‌نوشت:

  • مطلب «دشمن را بشناسیم» که چند روز پیش در وبلاگ‌ام منتشر کرده بودم به زبان انگلیسی در رادیو فردا و هم چنین به زبان انگلیسی و فرانسه (با کمی دخل و تصرف مسئول سایت) در سایت یکی از دوستان فرانسوی‌ام منتشر شده است.

در این میان:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (2)

Tags: , , , , , , , , , ,

کردستان یعنی مظلومیت فرزاد کمانگر


آن‌هایی که به کردستان سفر کرده‌اند و زیبایی منحصر به فرد شهرها و روستاهای آن‌جا را دیده‌اند و با مردمان‌اش خو گرفته‌اند، می‌دانند که کردها انسان‌هایی دوست‌داشتنی و مهربان اند و در شهرهایی زنده‌گی می‌کنند که کم‌ترین وسایل رفاهی در آن وجود دارد و کودکان‌شان حتا از قشر ثروت‌مند شهرهای مرکزی آن، مانند کودکان پایتخت در آسایش نبوده و نیستند.

ستم‌هایی که بر مردم شجاع کردستان رفته کم نیست و به دلیل ترس حاکمیت از اتحاد کردها، همیشه در آن منطقه فجایع غیر قابل باوری رخ داده که حتا مرور آن‌ها هم، قلب هر انسانی را به درد می‌آورد.

کردستان را از روستاهای‌اش شناختم و فقرش. از دختران زیبا و محدودش، از پسران شجاع و جان برکف‌اش که حتا هم‌سالان‌ام هم سال‌ها از من بزرگ‌تر جلوه می‌کردند. طبیعت و کوهستان و هوای سرد زمستانی در روستاهای در دل کوه کردستان، خلق و خوی خاصی به مردم و به خصوص جوانان آن‌ها بخشیده.

تا مدت‌ها کردستان را با دشت‌های لاله‌های واژگون و خانه‌های روستای اورامان و طبیعت بکر و دست نخورده‌ی آن‌جا می‌شناختم، اما تصوری که هم اکنون از کردستان دارم فقط به دیده‌های‌ام و زیبایی آن‌جا ختم نمی‌شود، چهره‌ی مظلوم زندانیان کرد (زن و مرد) که به حبس‌های طولانی و اعدام محکوم شده‌اند، باعث شده تا هر وقت اسم کردستان را به زبان می‌آورم، به جای لباس‌های رنگی زنانی که برای عروسی‌ در دل کوه و جنگل آماده می‌شدند، به یاد سرکوب و اعدام و صدای فرزاد کمانگر بیافتم که بی‌گناه در زندان است و راه رهایی را بر او بسته‌اند.

به یاد احسان فتاحیان می‌افتم که چه مظلومانه به دار آویخته شد و به یاد دیگرانی از کردستان که در انتظار اجرای حکم اعدام‌شان هستند. به یاد  آن‌هایی هستم که هر حرف‌شان محاربه و اقدام علیه امنیت ملی تلقی می‌شود و حکم‌های آن‌چنانی در انتظارشان است.

نمونه‌ی بارز مظلومیت کردستان، فرزاد کمانگر است که بی‌گناه در زندان مانده و برای او حکم اعدام صادر شده، حکمی که هر لحظه ممکن است به دستور رییس قوه‌ی قضاییه به اجرا در آید، حکمی که چوبی شده به دست زندان‌بانان و مسئولان زندان اوین که هر از گاهی او و هم پرونده‌‌یی‌های‌اش را بترسانند و خبر از اعدام قریب‌الوقوع آن‌ها دهند.

شجاعت فرزاد را تحسین می‌کنم که با وجود داشتن حکم اعدام، در زندان هم از ابراز عقیده‌اش هراسی ندارد و به هر بهانه‌یی نامه‌یی در حمایت از مظلومیت زمانه منتشر می‌کند و مانده‌ام از ذهن خلاق و قلم توانای‌اش که بدون مطالعات خاصی در زندان هم‌چنان گیرا است و وقتی نامه‌ی جدیدی از او منتشر می‌شود، با اشتیاق و غم به سراغ خواندش می‌روم و هر بار بیش‌ از پیش از قلم توانای‌اش تعجب می‌کنم.

حدود یک سال، در هفته، چندین بار صدای مهربان‌اش با لهجه‌ی زیبای‌اش در خانه‌ی‌مان می‌پیچید، چند وقتی است که صدای‌اش را نشنیده‌ام و غم دنیا به دل‌ام مانده، برادر ندیده‌ام است که بی‌اندازه دوست‌اش دارم و نگران‌اش هستم. در این یک‌ سال خبرهای خوب و بد را برای‌اش گفتیم و حرف‌های‌اش را شنیدیم. شعرها و نوشته‌های اش را برای‌مان خواند و برای‌اش خواندیم، اشک ریخت و اشک ریختیم. روزهای سخت از دست دادن امیدرضا میرصیافی در کنارمان بود و روحیه می‌داد به جای این‌که ما به او کمک کنیم تا این غم را فراموش کند.

فرزاد، بزرگ مرد کردستان است که یادش همواره با همه‌ی ما است و آروزهای بزرگ‌مان برای ادامه‌ی زنده‌گی‌اش بی‌حساب است و هر روز بیش‌تر می‌شود.

پی‌نوشت:

  • از علی‌رضا فیروزی، فعال دانش‌جویی، فعال حقوق‌بشر و روزنامه‌نگار و سورنا هاشمی، فعال دانش‌جویی که از ۱۴ روز پیش به قصد سفر به تبریز رفته‌اند هیچ خبری در دست نیست و شواهد نشان از بازداشت این عزیزان دارد، در حالی‌که حتا در پی مراجعه‌ی حضوری خانواده‌های‌شان به نهادهای امنیتی تبریز و تهران، نام آن‌ها در هیچ نهادی ثبت نشده است و این بر نگرانی خانواده‌های آن‌ها افزوده است.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , , , , , ,

از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست


امروز باز هم با دل دردی که چند سالی است، همراه من شده، بیدار شدم. سرم درد می‌کند، چون شب پیش تا صبح خواب علیرضا را دیده‌ام و در خواب دیدم که بازداشت شده و فقط اشک ریختم و به زندان‌بان‌اش التماس کردم که آزادش کنند.

صبح که چشمان‌ام را باز کردم، هنوز گیج بودم، فکر می‌کردم واقعا علی‌رضا و سورنا را دیده‌ام، اما همه‌اش خواب بود. با دل‌درد می‌نشینم پای اینترنت که این روزها عادتی عمیق به آن پیدا کردم. می‌نشینم و خبرها را مرور می‌کنم و اول از همه به دکتر حسام فیروزی، عموی علیرضا، پیام می‌دهم که خبری تازه‌یی شده یا نه؟ که او هم در کمال ناامیدی می‌گوید هنوز هیچ خبر.

«هنوز هیچ خبر» مثل آوار بر سرم خراب می‌شود. هنوز هیچ خبر. علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی از روز جمعه‌ی هفته‌ی گذشته ناپدید شده‌اند و هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست. بازداشت شده‌اند در حالی‌که نهاد بازداشت کننده را نمی‌شناسیم و اسم‌شان در هیچ نهاد امنیتی پیدا نمی‌شود.

سردرد و دل‌درد؛ طبق عادت قدیمی به سراغ دم‌کرده‌های گیاهی می‌روم و الان که در حال تایپ کردن هستم، یک لیوان گل گاوزبان دم شده با نبات و پای پرتقای کنارم است تا شاید از این دردهای لعنتی خلاص شوم.

ذهن‌ام خسته است آن‌قدر که هزار حدس و گمان برای علی‌رضا و سورنا در ذهن‌ام گذشته و به هیچ نتیجه‌یی نرسیده‌ام. خدا خدا می‌کنم که اتفاق بدی برای‌شان نیافتاده باشد که اگر این‌طور باشد، دیگر نمی‌توانم قد راست کنم.

علی‌رضا عزیزم، سورنای مهربان نمی‌دانم کجایید. هیچ تصوری از اتاقی که در آن محبوس‌ هستید ندارم و معتقدم بازداشت‌تان خیلی مظلومانه بود، کسی همراه‌تان نبود تا در لحظه‌ی نخست خبر پخش شود، دل‌ام هر جا که هستید با شما است. طاقت بیاورید، محکم باشید، آرام و صبور باشید. در انتظار آزادی‌تان نشسته‌ایم.

مرتبط:

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , ,

علی‌رضا فیروزی در بی‌خبری کامل در زندان به سر می‌برد


n1536003327_14842دست و دل‌ام به نوشتن از زندانی شدن‌ات نمی‌رفت، هر روز با خودم می‌گفتم، فردا آزاد می‌شود برادر مهربان‌ام که روزگار پر فراز و فرودی را با هم گذرانده‌ایم، اما نیامدی. علی‌رضا، باورش برای‌ام سخت است که بیش از ۱۰ روز گذشته است و هنوز هیچ خبری از تو در دست نیست و هر روز صبح، با امید شنیدن خبری از تو از بچه‌ها احوال‌ات را می‌پرسم و کسی چیزی نمی‌داند.
علی کلاییرا هم دیروز گرفتند و من به یاد سال گذشته هستم که چه روزهایی را با حضورش در نمایش‌گاه کتاب تجربه کردم و او اکنون در ناکجا آباد گرفتار شده است.
دل‌ام از این روزهای پر از تبلیغ انتخاباتی خون است. روزهایی که نبودن تو و زندانیان سیاسی عقیدتی دیگر را درون خبرهای خود گم کرده است. آخرین نوشته‌ات را خواندم، با خودم گفتم، مخاطب نوشته‌های‌ات حتما می‌داند که این‌ها را برای‌اش می‌نویسی و چقدر بیش‌تر از ما نگران‌ات است.
به امید آزادی‌ تو و علی کلایی نشسته‌ایم.

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان