Tag Archive | "غلامعلی حدادعادل"

Tags: , , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۶)


از آن‌جایی که پدر من و حدادعادل در دوران کودکی، با هم همسایه بودند و آن دوران را با هم سپری کرده بودند، آشنایی دورادوری با این خانواده داشتم و این آشنایی به درس خواندن من و خواهرم در مدرسه‌ی فرنگ ختم شد. به یاد دارم روزی را که حدادعادل به همراه خانوداه‌اش برای شام به منزل ما آمدند، این ماجرا مربوط به قبل از ورود من به دبیرستان فرهنگ است. حدادعادل مشتاق بود تا نواختن مرا ببیند، من هم تارم را آوردم و برای او وخانواده‌اش نواختم، حتا پدرم هم تنبک را آورد و با من همراه شد و مرغ سحر را برای‌شان اجرا کردیم، که البته پدرم هم آواز می‌خواند و حدادعادل هم گه‌گاهی زمزمه می‌کرد.
آن شب او بسیار مرا تشویق کرد و از این‌که من تار می‌زنم بسیار خوش‌حال شد و ابراز لطف کرد. اما پس از ورود من به مدرسه‌ی فرنگ،انگار تمام این چیزها از بین رفت، پدر من که تا حدودی با مدرسه‌ی فرهنگ هم‌کاری می‌کرد، هم‌کاری خودش را به دلیل برخوردهای نادرست ماهروزاده، همسر حدادعادل با بچه‌ها، کاملا قطع کرد و من که تا آن روز مورد لطف حدادعادل قرار می‌گرفتم، توسط ماهروزاده، “تاریست” لقب گرفتم، تا جایی که ماهروزاده، به مادران دوستان من گفته بود، نگذارید دختران‌تان با شیدا دوست باسند، شیدا تاریست است و خانواده‌یی مطرب دارد!!
این‌ها در حالی بود که زهرا، دخترحدادعادل، پیش از آن‌که عروس خامنه‌یی شود، عاشق موسیقی بود و پس از آن، حتا با کاست‌هایی که از ارشاد مجوز می‌گرفت هم مشکل داشت و اگر ما می‌خواستیم سرودی اجرا کنیم، اجازه نمی‌داد و معتقد بود این نوع موسیقی‌ها حرام است.
راستی یادم رفت بگویم، همین خانم ماهروزاده که به گل‌سر من اعتراض کرده بود و می‌خواست ساده‌زیستی را گسترش دهد، فردای عروسی دخترش با پسر خامنه‌یی عکس یکی از روزنامه‌ها (کیهان) را که در مورد ساده‌گی‌ی این عروسی نوشته بود، به تابلوی اعلانات مدرسه، چسباند اما من نمی‌دانم این کدام ساده زیستی بود که دخترش، که حالا عروس خامنه‌یی است، باید با ماشین مخصوص رفت‌وآمد می‌کرد. مگر خون او رنگین‌تر از ما بود؟ و از آن‌جایی که آن‌ها معتقد بودند که حضور زن و مرد غریبه‌یی در یک مکان، مکروه است و ممکن است این دو نفر به گناه بیفتند، در ماشینی که به دنبال زهرا، عروس خامنه‌یی می‌آمد، زن دیگری حضور داشت که خدایی نکرده، عروس خامنه‌یی به گناه نیفتد!!!
فقط من نمی دانم آن مدت زمانی‌که زهرا می‌آمد تا سوار این ماشین شود، آن زن دیگری که با راننده در ماشین حضور داشت چه می‌شد؟؟؟ آیا برای او مکروه نبود که با مرد غریبه در یک ماشین باشد تا عروس خامنه‌یی بیاید؟؟!

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۵)


خاطره‌یی که امروز می‌گویم، از بدترین خاطراتی است که از دبیرستان فرهنگ به یاد دارم.
روز شنبه بود و من در کلاس سوم دبیرستان درس می‌خواندم، طیبه ماهروزاده، همسر حدادعادل مدیر مدرسه‌ی فرهنگ بود و با این‌که خود را دارای مدرک دکترای رشته‌ی علوم تربیتی معرفی می‌کرد، به هیچ عنوان برخورد صحیح با نوجوان را نمی‌دانست و این را حتا می‌شد از شکایت‌های دخترش که می‌گفت مادرم برای خرید کفش برای‌ام، مرا با خود نمی‌برد و خودش برای‌ام کفش می‌خرد، فهمید.
روز شنبه بود و ماهروزاده با خانم کردی یکی از ناظمان مدرسه سر زده به کلاس ما آمدند و گفتند روسری‌های خود را بردارید. ما هم چنین کردیم و ماهروزاده با خودکاری که در دست داشت، موهای بچه‌ها را وارسی می‌کرد و بلند و بلند به بچه‌ها می‌گفت، چرا دیشب حمام نرفتی؟؟؟ مگر امروز شنبه نیست!!
من بی‌نهایت تعجب کرده بودم و به هیچ عنوان دلیل رفتار او را نمی‌فهمیدم، حتا اگر حرف‌اش درست بود (که نبود) و بچه‌ها حتما باید جمعه شب به حمام می‌رفتند، رفتار او برای‌ام قابل هضم نبود. این‌که جلوی بچه‌های دیگر کلاس با کسی برخورد می‌کرد و چیزی می‌گفت، اعصاب مرا به هم ریخته بود. به من رسید. خودکارش را لابه‌لای موهای من برد و وقتی متوجه شد که حمام رفته‌ام گفت: این چه کشی است که به موهای‌ات بسته‌ای؟؟؟؟!!!
من گفتم عیب‌اش چیست؟ گفت مگر من نگفتم باید ساده‌زیستی را بیاموزیم شاید بچه‌های مدرسه قدرت خرید چنین گل‌سری را نداشته باشند و بر روی سر تو ببینند و دل‌شان بخواهد. (لازم به توضیح است که بیش‌تر بچه‌هایی که در این مدرسه درس می‌خواندند از خانواده‌های سرمایه‌دار بودند که می‌توانستند حدود ۸ سال پیش برای یک‌سال درس‌خواندن فرزندشان در این مدرسه، شهریه‌ی یک میلیون تومانی پرداخت کنند)
من کشی که به سرم بود را برداشتم و گفتم این گل سر خیلی ساده است و واقعا هم چنین بود و من برای خرید آن کش فقط ۵۰ تومان پرداخت کرده بودم.
وقتی دید که گل‌سر من ساده است، گفت: خیلی پهن است!!!!! خانم کردی که مثل نوچه‌های‌اش در کنار در کلاس ایستاده بود را صدا کرد و کش من را روی تکه کاغذ قرار داد و به دست خانم کردی داد و گفت این را ببر در دفتر و از کلاس خارج شد، حالا من به شدت عصبانی مانده بودم و بچه‌های شاکی. معلم کلاس هم هیچ‌وقت در مقابل ماهروزاده جرات به زبان آوردن کلمه‌یی نداشت. به خانم کردی که هنوز در کلاس حضور داشت گفتم: الان با این کش چه می‌کنید؟ او گفت: ضمیمه‌ی پرونده‌ی شما می‌شود و یک نمره از انضباط شما کم می‌شود. من که به شدت عصبانی بودم بلند گفتم: شما حق ندارید چنین کاری انجام دهید و خانم کردی با عصبانیت از کلاس خارج شد.
معلم به درس خود ادامه داد اما من نمی‌توانستم از شدت ناراحتی و توهینی که به من شده بود، به درس او گوش دهم. ناگهان یکی دیگر از ناظمان ما به کلاس آمد و گفت: شیدا جهان‌بین بیا دفتر خانم ماهروزاده با شما کار دارد.
همه‌ی بچه‌ها جوری به من نگاه می‌کردند که انگار قرار است به شکنجه‌گاه بروم و می‌گفتند مواظب خودت باش.
به دفتر رفتم، ماهروزاده تنها در دفتر بود. گفت این چه صداهایی بود از خودت درآوردی؟
من گفتم: صدای بلند بود. حق‌ من نیست برای این گل سر نمره انضباط‌ ‌ام کم شود. شما و خانم کردی برخورد خوبی نکردید.
ناگهان چنان فریادی بر سر من کشید که از ترس، رنگ‌ام پرید و گفت: وقتی خانواده‌ات را برای این حرف‌ات به مدرسه خواستم متوجه می‌شوی . برگرد سر کلاس.
آن روز برای من بدترین روز دوران تحصیل‌ام بود. نمی‌توانستم، توهینی که به من کرده بود را فراموش کنم. روز گذشت و من به خانه آمدم، از وقتی به خانه رسیدم، ناخودآگاه گریه کردم تا وقتی که به خواب روم. مادر و پدرم که وضع روحی مرا دیده بودند و از برخوردهای مدرسه خبر داشتند، تصمیم گرفتند به هیچ عنوان سال تحصیلی بعدی، مرا به آن مدرسه نفرستند، به دلیل این‌که من کاملا دچار افسرده‌گی شده بودم. 
فردای آن روز با منزل ما تماس گرفتند و مادرم را به مدرسه خواستند. ماهروزاده مادرم را به اتاق خودش برد و ماجرا را به شیوه‌یی دیگر تعریف کرد و وقتی مقاومت مادرم را دید، بحث را جمع کرده بود. 
بعد از آن روز ماهروزاده، در جلساتی که برای بچه‌ها می‌گذاشت، همیشه به کنایه می‌گفت: مادری که ناخن‌های‌اش بلند است، از فرزندش چه انتطاری می‌توان داست؟! منظورش مادر من بود!
آن سال نمره انضباط من به دلیل پهن بودن کش سرم ۱۹ شد!
این‌جا مصاحبه‌یی با ماهروزاده، همسر … حداد عادل را بخوانید.
پی‌نوشت: هر چه گشتم، عکسی از ماهروزاده پیدا نکردم تا در متن قرار دهم!

]
]>

Posted in دبیرستان فرهنگComments (8)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۴)


در طبقه‌ی دوم دبیرستان فرهنگ سالن بزرگی وجود داشت که از آن به عنوان نمازخانه و سالن برگزاری مراسم در مناسبت‌های مختلف، استفاده می‌کردند که مدتی در هفته‌ی دفاع مقدس، باز هم به ابتکار خانم بقایی، آن‌جا را مانند جبهه‌ی جنگ درست کرده بودند و دختران بسیجی مدرسه، چپیه و پلاک جنگ و عکس شهدا و … را می‌فروختند و صبح‌های پنجشنبه، حداد عادل سخن‌رانی می‌کرد و حافظ شناسی تدریس می‌کرد!!
هر روز بعد از ناهار بچه‌ها باید در نمازخانه حضور پیدا می‌کردند و نماز می‌خواندند، آن‌هم پشت امام جماعتی که اکثرا ناشناس بود، همین زور و اجبار، باعث شده بود تا خیلی‌ها از نماز خواندن در مدرسه بدشان بیاید و از آن‌جا فراری باشند. اما حضور ناظم‌ها و برخی اوقات، ماهروزاده، همسر حدادعادل و بازجویی‌های آن‌ها برای این‌که چرا نماز نمی‌خوانید هم وجود داشت.
معمولا در جواب ناظمان و مدیر مدرسه، که چرا نماز نمی‌خوانید، بچه‌ها می‌گفتند که نمی‌توانیم و آن‌ها قبول می‌کردند، تا این‌که کار به جایی رسید که در هر کلاس، فردی را مسئول کردند تا اسامی بچه‌های کلاس را یادداشت کند و هر روز که نماز می‌خوانند، در مقابل اسامی آن‌ها علامت بگذارد تا مشخص شود که هر فرد چند روز نماز نمی‌خواند!!! در حقیقت می‌خواستند ببینند، اگر کسی بیش از ۷ یا ۱۰ روز! می‌گوید نمی‌توانم نماز بخوانم، دروغ می‌گوید و فورا با خانواده‌ی وی تماس بگیرند و بگویند که دختر شما، کافر است و بی‌نماز است و از آن‌ها بخواهند برای تعهد به مدرسه بیایند.
این کارهایی که مسئولان مدرسه انجام می‌دادند، من و بچه‌های دیگر را به شدت زده می‌کرد. بعد تصمیم گرفتند که برای آن‌هایی که می‌گویند، نمی‌توانیم نماز بخوانیم، در یک کلاس، به سرپرستی خانم آل‌رسول نوار صحبت‌های الهی قمشه‌یی را بگذارند تا بچه‌ها فیض ببرند!!!
خانم آل‌رسول هم دائم در حال گفتن “هیس” بود، نمی‌توانست جلوی خنده و حرف‌های بچه‌های کلاس را بگیرد تا جایی که قسمتی دیگری از نمره انضباط بچه‌ها در همین کلاس کم می‌‌شد…
پی نوشت: در پایان هر یک از این نوشته‌های‌ام، از خودم بدم می‌آید که چرا حتا یک روز را در آن‌جا درس خواندم.

Posted in دبیرستان فرهنگComments (1)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۳)


حیاط دبیرستان فرهنگ، پیش از این‌که به حیاط یک مدرسه شبیه باشد، مانند یک باغ زیبا بود، این مدرسه در خیابان الهیه قرار داشت و این ملک متعلق به یکی از درباریان زمان پهلوی بود که حالا قسمت بار آن به کتا‌ب‌خانه تبدیل و اتاق‌های طبقه‌ی دوم آن به کلاس‌های درس تبدیل شده بود.
در گوشه‌یی از حیاط، استخری قرار داشت، که دانش‌آموزان مدرسه، حتا آن‌هایی که دل‌شان نمی‌خواست و یا نمی‌توانستند شنا کنند، باید به استخر می‌رفتند. یادم می‌آید تابستان سال ۷۶ بود و در آن زمان خواهر من در فرهنگ درس می‌خواند و من دبستانی بودم، به ابتکار خانم بقایی، معلم تاریخ مدرسه، حدادعادل تعدادی از دختران تازه مسلمان شده‌ی اروپا و امریکا را که به ایران سفر کرده بودند، به مدرسه دعوت کرد تا دانش‌آموزان مدرسه‌اش آن‌ها را که مسلمان شده، اما سنی هستند، شیعه کنند!!
آن روز من هم در مدرسه حضور داشتم و خانم بقایی با هیجان از بچه‌ها می‌خواست که با آن‌ها وارد بحث مذهب بشوند و برای آن‌ها دلایل مختلف بیاورند و آن‌ها را به راه راست هدایت کنند!!
حالا بماند که روپوش‌های بچه‌های مدرسه فرهنگ هم با همه‌ی دانش‌آموزان دیگر متفاوت بود و روی روپوش یک یقه‌ی راه راه سفید و سرمه‌یی قرار داشت که همه‌ی بچه‌ها از آن بدشان می‌آمد و تقریبا نمره‌ی انضباط بیش‌تر بچه‌ها به خاطر استفاده نکردن از آن یقه پایین بود! و بچه‌ها باید با همان شکل به دیدار این دختران اروپایی می‌رفتند.
آن‌ها به مدرسه رسیدند و حدادعادل برای آن‌ها سخن‌رانی کرد و خانم بقایی و بقیه هم چند کلمه‌یی برای آن‌ها صحبت کردند و بچه‌های مدرسه، مشغول حرف زدن با آن‌ها بودند. 
پس از مدتی نماز جماعت خواندند و ناهار خوردند و در تمام این مراحل، خانم بقایی از بچه‌ها می‌خواست که آن‌ها را به راه راست هدایت کنند و بچه‌ها هم می‌خندیدند و با آن‌ها در مورد چیزهای دیگر صحبت می‌کردند. تا این‌که با توجه به این‌که به این دختران از قبل گفته شده بود که با خودشان لباس شنا (مایو) هم‌راه داشته باشند، وقت شنا کردن در استخر مدرسه فرارسید.
مسئولان مدرسه‌ی فرهنگ برای این‌که خدایی نکرده بچه‌ها در زمان شنا کردن در استخر به گناه نیافتند!! برای دختران مدرسه لباسی طراحی کرده بودند که بچه‌ها باید الگوی آن‌را از مدرسه می‌گرفتند و با پارچه‌یی که خود مدرسه در اختیار آن‌ها قرار می‌داد، آن‌را می‌دوختند و با آن به استخر مدرسه می‌آمدند. این مایو دارای آستین موتاه و شلوارکی بود که روی آن یک دامن کوتاه هم قرار داشت. حالا بچه‌ها چه‌گونه می‌توانستند با آن شنا کنند هم بماند. نکته‌ی دیگر هم این بود که پارچه‌یی که برای دوخت آن درنظر گرفته بودند، مناسب مایو نبود و بعد از مدتی تمام  تار و پود آن از هم باز شده بود و بدتر از مایوهای معمولی که مدرسه پوشیدن آن‌را قدغن کرده بود، شده بود.
آن روز دختران اروپایی و آمریکایی با مایوهای زیبا و بیکینی وارد استخر شدند، درحالی‌که دختران مدرسه‌ی فرهنگ باید با آن مایوها وارد استخر می‌شدند. تقریبا هیچ‌یک از بجه‌ها دل‌اش نمی‌خواست که با آن لباس‌ها وارد استخر شود ولی مجبور بودند و این در حالی بود که آن دختران تازه مسلمان شده از دیدن مایوهای بچه‌های مدرسه‌ی فرهنگ شوکه شده بودند… 
فکر می‌کنم این دختران پس از خروج از مدرسه‌ی فرهنگ، دوباره تصمیم گرفتند تا اسلام را کنار بگذارند و به دین خود برگردند…

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

Tags: , , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۲)


به یاد دارم اولین باری که داشتم از تعجب شاخ درمی‌آورم، مربوط بود به زمانی‌که خانم بقاییان، معلم تاریخ، وارد کلاس ما شد. این خانم دارای عقایدی به شدت بسته و دیدی کاملا سیاسی بود که دل‌اش می‌خواست آسمان و زمین را به هم ببافد و از نگاه بسیجی به تمام مسائل پیرامون‌اش نگاه کند، نگاهی که کاملا مغرضانه عمل می‌کرد.
یادم رفت بگویم، حدادعادل پیش از این‌که مدرسه‌ی فرهنگ را تاسیس کند، سفری به ژاپن داشته و آن‌جا از مدارس ژاپنی دیدن کرده بود و به اصطلاح خودش از متد آن‌ها الگوبرداری کرده بود و می‌خواست، آن‌را روی شاگردان مدرسه‌ی فرهنگ پیاده کند. حالا نکته‌ی جالب ماجرا این بود که در ژاپن آزاد و پیش‌رفته، بچه‌ها در مدسه نه مقنعه‌یی داشتند و نه چادری به سر می‌کردند و دختر و پسر با هم بودند، حالا او چه‌گونه این سنت و مدرنتیته را با هم در آمیخته بود، بماند!!!!
این مدرسه، جزو مدارس اسلامی بود و شاگردان آن باید با چادر به مدرسه می‌آمدند، و وقتی وارد حیاط مدرسه می‌شدند، قبل از ورود به ساختمان مدرسه، باید کفش‌های خودشان را در جاکفشی که اسم بچه‌ها روی آن نوشته شده بود، قرار می‌دادند، کفش‌های سفید خود، که روز اول مدرسه خریداری کرده بودند را می‌پوشیدند و در مدرسه تا زمانی که بخواهند به خانه بروند، از کفش‌های سفیدشان استفاده می‌کردند.
وقتی هم به کلاس می‌رفتند چادر و مقنعه‌ی خودشان را درمی‌آوردند، و برای ورود به حیاط در زنگ‌های تفریح به جای مقنعه، روسری سفید بر سر می‌کردند و هر کس از این دستورات سرپیچی می‌کرد، با خانم کردی یا توکلی یا آل‌رسول ناظمان مدرسه و اگر خیلی پررو بود با ماهروزاده، مدیر مدرسه و همسر حدادعادل روبه‌رو می‌شدند.
هیچ کدام از بچه‌ها دل‌شان نمی‌خواست با ماهروزاده روبه‌رو شوند، چون او که خود را دارای مدرک دکترای علوم تربیتی معرفی می‌کرد، از اخلاق و برخورد با دختران نوجوان هیچ بویی نبرده بود و جز توهین به آن‌ها کار دیگری انجام نمی‌داد.
داشتم از خانم بقایی، معلم تاریخ‌ مان می‌گفتم. او فیلم‌هایی چون “اشک‌ها و لب‌خندها”، “بدون دخترم هرگز” و … را به جای تدریس تاریخ، برای ما پخش می‌کرد و با نگاه خودش آن‌را تفسیر می‌کرد و از اول تا به آخر به خاتمی که در آن زمان رییس جمهور بود و اصلاح‌طلبان، ناسزا می‌گفت و از آقای خامنه‌یی تعریف می‌کرد. حالا من نمی‌دانم، کجای فیلم “اشک‌ها و لب‌خندها” به خامنه‌یی ربط داشت!!
یک بار به خاطر می‌آورم که چنین سوالی از ما پرسید: اگر حضرت فاطمه زنده بود، راستی بود یا چپی؟؟؟ ما هم مثل بهت زده‌ها به او نگاه می‌کردیم و منتظر جواب‌اش بودیم، تا این‌که با کنار هم قرار دادن مسائل مختلف به این نتیجه رسید، که او بی‌شک راستی و پیرو خط خمینی و خامنه‌یی بود و از خاتمی بدش می‌آمد!
یک بار هم به خاطر دارم که او ما را به زعم خودش ارشاد می‌کرد و می‌گفت تمام آن‌هایی که به خاتمی رای داده‌اند، سر پل صراط!!! خدا آن‌ها را به آتش جهنم می‌اندازد، پس بیایید، اگر بازهم خاتمی کاندیدا شد، به او رای ندهیم.
باورش برای خودم هم سخت است، که در روزگار ما هنوز چنین تفکرهایی وجود دارد و حدادعادل از این خانم به عنوان برترین معلم‌ مدرسه نام می‌برد و از او همیشه تقدیر و تشکر ویژه به عمل می‌آورد.
خاطره‌ی دیگری که از این خانم در ذهن دارم و هیچ‌گاه پاک نمی‌شود، مربوط به روزهای پایان سال یعنی، آخرین روزهای اسفند ماه بود، همه‌ی مدارس دیگر غرق در شادی بودند، اما مدرسه‌ی ما با ابتکار خانم بقایی به خاک‌ریز و جبهه تبدیل شده بود. او در یک اقدام به نظر خودش‌بی‌نظیر و زیبا، به جای چیدن هفت‌سین، عکس‌های بزرگ و قاب‌کرده‌ی ۷ سردار شهید جنگ ایران و عراق، که سر و بدن آن‌ها متلاشی شده بود را، روی یک میز قرار داده بود و به جای موسیقی شاد، برای ما کویتی‌پور پخش می‌کرد.
یادم می‌آید که آن روز دیگر نتوانستم تحمل کنم و به هم‌راه چند نفر از دوستان به او اعتراض کردیم. پاسخ او برای‌ام بسیار جالب بود. او معتقد بود از آن‌جایی که “کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا” پس امروز هم عاشورا و این‌جا هم کربلا است…
یکی دیگر از اقدام‌های منحصر به فرد این خانم، فرد ای روز “کنفرانس برلین” شکل گرفت. او تمام کلاس‌های مدرسه را تعطیل کرد و بچه‌ها را در سالن جمع کرد و فیلم کنفرانس برلین را که از صدا و سیمای ایران، با سانسور فراوان و دست‌کاری‌های مغرضانه، پخش شده بود، به ما نشان داد، آن هم نه یک بار، شاید ۱۰ بار. او از ما می‌خواست تا آن را تحلیل کنیم. البته تحلیلی که او خوش‌اش بیاید، هر چه من و چند نفر دیگر می‌گفتیم این فیلم با دست‌کاری فراوان از تلویزیون ایران پخش شده و … او قبول نمی‌کرد و برداشت‌های سیاسی بی‌منطق خودش را به مغز بچه‌ها فرو می‌کرد….
پی نوشت: فقط

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۱)


مدت زیادی است که از روزهای دوران دبیرستان من می‌گذرد، اما من از همان روزها با خودم عهد بسته بودم تا روزی تمام جریاناتی که در مدرسه‌ی ما رخ می‌داد، بگویم. تا امروز فقط برای  تعدادی کمی از دوستان، خاطرات را بازگو می‌کردم و آن‌ها در نهایت تعجب به من گوش می‌دادند. از امروز می‌خوام تمام آن‌چه را که از دبیرستان غیرانتفاعی فرهنگ، مخصوص رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی که غلامعلی حدادعادل، آن را به صورت دخترانه و پسرانه تاسیس کرده است،به یاد می‌آورم، بنویسم.
یادم می‌آید که اولین فارغ التحصیلان این مدرسه ۱۲ نفر بودند که خواهر من هم در میان آن‌ها بود. در زمانی‌که خواهرم در مدرسه‌ی فرهنگ درس می‌خواند هنوز حداد عادل نماینده‌ی مجلس و رییس مجلس و پدر زن پسر آقای خامنه‌یی نشده بود و جو مدرسه از نظر سیاسی کمی آرام‌تر بود. من که ۶ سال از خواهرم کوچک‌تر هستم، در زمانی به مدرسه‌ی فرهنگ وارد شدم، که حدادعادل نماینده‌ی مجلس شده بود و البته سال دوم دبیرستان هم که بودم، دخترش، عروس آقای خامنه‌یی شد.
مهم‌ترین نکته‌یی که من و بچه‌های دیگر را ترغیب می‌کرد تا در این دبیرستان درس بخوانیم، وجود اساتید بسیار با تجربه و با مدارج تحصیلی بالا در رشته‌های علوم انسانی بود، آن هم در زمانی‌که هر کسی رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی را برای دبیرستان، انتخاب می‌کرد، می‌گفتند چون تنبل است به این رشته می‌رود و مدارس خوبی هم در این رشته وجود نداشت.
در حقیقت این تنها حسن مدرسه بود. مدارک تحصیلی معلمان این مدرسه زیر کارشناسی ارشد نبود (البته به جز دختر و عروس حداد عادل که به واسطه‌ی نسبتی که با موسس مدرسه داشتند، به تدریس هم مشغول بودند) و بیش‌تر آن‌ها استاد دانش‌گاه بودند و می‌توانستند دروس اختصاصی ادبیات را به خوبی تدریس کنند و قبولی بچه‌ها در دانش‌گاه دولتی را به صد درصد برسانند.
دوران راهنمایی من تازه تمام شده بود و من باید برای دبیرستان، مدرسه‌یی را انتخاب می‌کردم. باتوجه به این‌که از سن ۹ ساله‌گی مشغول به نوازنده‌گی‌ی تار بودم، علاقه‌ی زیادی داشتم تا به هنرستان بروم و از آن‌جا در دانش‌گاه رشته‌ی موسیقی را ادامه دهم. اما اساتید تار من با بحث‌هایی که با من و پدرم داشتند، من را به زور قانع کردند حالا که می‌توانم به خوبی تار بنوازم، در رشته‌ی دیگری درس بخوانم و برای کنکور در رشته‌ی هنر و موسیقی شرکت کنم. آن‌ها می‌گفتند، هنرستان دروس دیگر را خوب آموزش نمی‌دهد و عقب می‌مانی. من هم در نهایت قبول کردم و از آن‌جایی که به ادبیات هم علاقه‌مند بودم، تصمیم گرفتم تا در رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی درس بخوانم.
این‌گونه بود که من به این مدرسه که چه عرض کنم، پای‌گاه بسیجی و سیاسی راه پیدا کردم…

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان