Tag Archive | "فریبا پژوه"

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

مگر بدتر از این هم می‌شود؟


20841_216206212710_682297710_3249264_7872681_nهمیشه همین‌طور بوده، شادی‌های‌مان دوام زیادی نداشته. دل‌مان هر روز خون شده، هر روز خبرهایی شنیده‌ایم که فکر کرده‌ایم بدترین خبر ممکن است، اما بعد از مدتی بدترش هم آمده است. این است حال و روز کشوری که در حال پوست انداختن است، کشوری که نرم‌پوستان آن با شرایط سازگار شده‌اند اما هستند سخت‌پوستانی که تا آخرین لحظه مقاومت می‌کنند و آخرین افرادی هستند که تغییر را می‌پذیرند و یا شاید هم آن‌را نپذیرند و در این کشاکش خرد شوند و از بین بروند.

خاطرم هست که سال پیش این موقع، آن‌قدر تعداد افرادی که بازداشت می‌شدند کم‌تر از این روزها بود که به سرعت می‌توانستیم اسم چند نفری را که بازداشت شده‌ اند به خاطر بیاوریم، اما این روزها وضعیت به گونه‌ی دیگری است، خیلی از دوستان‌مان در بند شده‌اند، خیلی‌ها بازداشت شده‌اند که حتا خبری از آن‌‌ها نیست، خانواده‌های‌شان ارتباطی با بچه‌های فعال در این زمینه نمی‌گیرند و خبر بازداشت و شکنجه‌ی عزیزان‌شان زیر هزاران خبر بد دیگر، مدفون می‌شود.

در مقابل بازداشت‌های گسترده، تعداد اندکی هم آزاد می‌شوند و همین سبب می‌شود که از پای ننشینیم و به حمایت از عزیزان‌مان ادامه دهیم، یکی از به‌ترین خبرهای این روزها، آزادی فریبا پژوه بود که دل همه‌ی ما را روشن کرد. دل مادر و پدر و همسرش، خواهر و برادرش که این روزهای آخر هیچ حرفی نداشتیم که به آن‌ها بگوییم و فقط متعجب بودیم از این‌که چرا با وجود رضایت بازپرس، فریبا را هم‌چنان در بازداشت نگه‌ داشته‌‌اند، مادر و پدرش آرزو داشتند که فریبا شب یلدا در خانه باشد و این‌گونه نشد اما حالا خیال‌شان راحت است، دخترک همیشه خندان‌شان در آغوش‌شان است و مادر و پدر عزیز فریبا آرام‌تر شده‌اند، اما مادر فریبا که غم در بند بودن فرزند را کشیده، دیگر نمی‌تواند مثل سابق آرام باشد، به یاد مادرانی است که فرزند در زندان دارند و برای همین است که به ما می‌گوید: امیدوارم همه‌ی بچه‌ها زودتر آزاد شوند و دل مادرشان شاد شود.

اما خبر بد این‌که رشید اسماعیلی روز گذشته بازداشت شد، خاطرات کوتاه اما بسیار شیرین همکاری با رشید در مجله‌ی فردوسی، باعث شد تا درک درستی از رفتار و علمی که رشید از آن بهره‌مند است داشته باشم، رشید از بچه‌های دوست داشتنی و باسواد لیبرال است که تحلیل‌های‌اش را با عشق می‌خواندم و از این جهت که حرف‌اش همیشه پشتوانه‌ی علمی دارد، او را تحسین می‌کنم. اما او هم گرفتار زنجیر و زندان شد. دوست عزیزی که گویا حال جسمی‌اش هم خوب نیست و احتیاج مبرمی به داروهای‌اش دارد.

مهدیه گلرو و همسرش، مجید توکلی، ساسان آقایی، مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه، سینا شکوهی و … دوستان در بند ما هستند که خبری از آن‌ها نیست، مهدیه گلرو ممنوع‌الملاقات، همسرش با این‌که هیچ فعالیت سیاسی نداشته، هم‌چنان در بازداشت، مجید، ساسان، مهرداد، احسان و سینا بلاتکلیف در زندان و خیلی‌های دیگر را هم به آن‌ها اضافه کنید که با واسطه و یا بی‌واسطه با آن‌ها در ارتباط بودیم و هم‌اکنون بازداشت هستند.

دوستی می‌گفت برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهیم، هزینه‌هایی بیش‌تر از این باید متحمل شویم، هزینه‌هایی که شاید سال‌ها بعد خاطرات‌اش اشک‌مان را سرازیر کند و من طبق یک قاعده‌ی قدیمی مانده‌ام که مگر بدتر از این هم می‌شود؟!

در این میان:

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , ,

باور کن آن‌هایی هم که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند، زندانی هستند!


15758_1202650980146_1044730406_573044_2716563_nمی‌نویسم برای آن‌هایی که مظلومانه هم‌چنان در زندان هستند و کم‌تر به یادشان می‌افتیم، نام‌هایی که به هر دلیلی از گزارش‌های مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آن‌ها نمی‌شود، نام‌هایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم می‌افتند و با وجود سابقه‌های پررنگ‌شان در کار روزنامه‌نگاری در هیچ‌کجای گزارش‌های سازمان‌هایی مثل گزارش‌گران بدون مرز جایی ندارند.

می‌نویسم از دوستی که همسرش شب‌ها به دنبال نام‌ شوهرش در اینترنت می‌گردد و خبر از او نمی‌بیند، گزارش‌های پر زرق و برق حامیان روزنامه‌نگاران در بند را می‌خواند و هر چه به دنبال نام همسرش می‌گردد اثری از آن نمی‌بیند.

از آن‌هایی می‌نویسم که فقط اگر از اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شوند برخی یادشان می‌افتد که گزارشی هم درباره‌ی‌ آن‌ها بنویسند، آن برخی، چون به دنبال مطرح کردن خودشان هستند تنها از آن‌هایی گزارش می‌نویسند که نامی دارند و وقتی اسم‌شان در گزارش‌های‌شان بیاید آمار بازدید از گزاراش‌شان بالا می‌رود و سردبیر ذوق می‌کند از این‌که فلان خبرنگارم که بعد از انتخابات از سوراخی که چند سال پنهان شده بود درآمده، گزارش‌های پربیننده‌یی می‌نویسد. برای سردبیر فرقی نمی‌کند که متن گزارش تکرار مکررات است، فقط این‌را می‌خواهد که مجموعه‌اش مطرح شود و لینک‌های زیادی در جای‌جای اینترنت داشته باشد.

از مسعود لواسانی می‌نویسم که دادگاه‌اش چند بار به تاخیر افتاده و کسی به یادش نیست. از جواد ماهزاده که جمعی از روزنامه‌نگاران به انتشار نامه‌یی در حمایت از او بسنده کردند و دیگر هیچ خبری از او نشد.

از فریبا پژوه که چهار ماه است در زندان است و پرونده‌اش تکمیل شده و دستور آزادی دارداما آزاد نمی‌شود، از مظلومیت خانواده‌اش که دیگر نمی‌دانند چه باید بکنند تا آزادی فرزندشان را به تماشا بنشینند.

مسعود لواسانی زمانی که در خبرگزاری مهر بود و پس از آن گزارش‌ها و تحلیل‌های خوبی در کارنامه‌اش دارد، او از منتقدان خیلی از رفتارهای حکومت بود و در وبلاگی که داشت، حرف‌های‌اش را منتشر می‌کرد. حالا بیش‌تر روزها را در زندان سیب‌زمینی پخته می‌خورد، سهم‌اش تنها یک‌بار در هفته ملاقات پسرک‌اش است. فضای جایی که بازداشت است سرد است و جسم‌اش را بیمار کرده است.

جواد ماهزاده را نمی‌دانم چه می‌کند، حتا نمی‌دانم دادگاه‌اش برگزار شده یا نه؟ فقط می‌دانم مظلوم در زندان مانده. روزنامه‌نگار و رمان‌نویسی که از اول آبان ماه تا کنون در زندان است و نام‌اش در گزارش‌های سازمان گزارش‌گران بدون مرز که حامی تمام روزنامه‌نگاران است حتا برای یک‌بار هم نیامده.

فریبا پژوه، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس ۴ ماه را دور از خانواده در زندان بوده، در سلولی سرد که باعث بیماری روحی و جسمی‌اش شده، فریبا از دوستان‌ام است، هر بار که با مادرش حرف می‌زنم گریه امان‌ام نمی‌دهد، مادرش بی‌طاقت شده، صبرش تمام شده و نمی‌داند چه کاری انجام دهد تا دخترش را در خانه‌اش به آغوش بکشد.

دوستانی که نام بردم، اندک اخباری در موردشان وجود دارد، خیلی‌های دیگر هستند که حتا نام‌شان را نمی‌دانیم و در زندان به سر می‌برند. بیاییم خبررسانی در مورد زندانیان را عادلانه تقسیم کنیم. بیاییم آن‌هایی که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند و فردی فعالیت می‌کردند را هم زندانی محسوب کنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. کم‌تر کاری که از دست‌مان برمی‌آید، زنده نگه‌داشتن نام‌شان است تا به روز آزادی‌شان برسیم. این کوچک‌ترین کار را از آنها دریغ نکنیم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین


Posted in زندانی سیاسیComments (1)

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

د مثل دانش‌جو؛ د مثل در بند


ساسان آقایی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بازداشت شده دوست عزیزی است که خبر مشخصی از پرونده‌ی او نیست و وکیل وی امیدوار است که وی پس از شانزدهم آذر آزاد شود.

مسعود لواسانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بازداشت شده‌یی است که از اوایل مهرماه به دلایل واهی در زندان اوین به سر می‌برد و تا کنون خبر از آزادی وی نیست و دادگاه وی روز گذشته برگزار شد تا به اتهام‌های! او رسیده‌گی شود.

فریبا پژوه روزنامه نگار و وبلاگ‌نویس پس از صد و چهار روز هم‌چنان در بازداشت است و این در حالی است که پرونده‌ی او کامل شده و هر روز به خانواده‌ی نگران‌اش قول آزادی‌اش را می‌دهند اما کاری از پیش نمی‌برند و او هم‌چنان بازداشت است.

سلمان سیما، دانش‌جوی دانش‌گاه آزاد و فعال دانش‌جویی را که چند هفته پیش بازداشت کرده بودند چنان مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند که دنده‌های‌اش خرد شده و با آن حال و روز با خانواده‌اش ملاقات کرده است.

مهرنوش اعتمادی فعال حقوق زنان و عضو کمپین یک میلون امضا با گذشت چند هفته از بازداشت‌اش هم‌چنان وضعیت نامشخصی دارد و با وجود برگزار شدن دادگاه هم‌چنان در بند است.

دانش‌جویان لیبرال دانش‌گاه‌های تهران، هم‌چنان در بازداشت هستند و از آزادی علی‌رضا موسوی، مهرداد بزرگ، عباس حکیم‌زاده، سورنا هاشمی و … هیچ خبری نیست.

مهدیه گلرو و همسرش روز گذشته در حالی بازداشت شده‌اند که تعداد زیادی از نیروهای امنیتی برای دو ساعت، تمام زنده‌گی‌شان را زیر و رو کرده‌اند و حتا عکس‌های خانواده‌گی و عکس‌های روی دیوار اتاق‌شان را هم با خود برده‌اند.

فواد شمس روزنامه نگار، وبلاگ‌نویس و فعال دانش‌جویی، روز گذشته و در راه بازگشت از دانش‌گاه بازداشت شده است و خانواده‌ی وی معتقدند که بازداشت او با کمک حراست دانش‌گاه تهران صورت گرفته است.

امروز به دوستان‌ام در فیس بوک گفتم شمرده‌اید که چند نفر از دوستان‌تان در بازداشت هستند؟ یکی از دوستان‌ام گفت آن‌هایی را که بازداشت نشده‌اندبشمار، راحت‌تری!

واقعیت است حرف دوست‌ام، تنها تعداد اندکی از دوستان‌مان بازداشت نشده‌اند که البته با شتابی که این روزها تا پیش از ۱۶ آذر در روند بازداشت‌های دانش‌جویی و فعالان می‌بینم، بعید نیست که تعداد دوستان بازداشت نشده‌ام به صفر برسد.

برخوردی که این روزها با دانش‌جویان و فعالان سیاسی و حقوق‌بشری در حال رخ دادن است، بدون در نظر گرفتن دیدگاه سیاسی و عقاید آن‌ها صورت می‌گیرد و نشان از ترس دولت کودتا از برپایی مراسم روز دانش‌جو در روز ۱۶ آذر ماه امسال است. ترسی که از دعوت جامعه‌ی دانش‌جویی از یک‌دیگر و مردم، بر تن‌شان می‌افتد، کم‌تر از تظاهرات‌های میلیونی روزهای پس از اعلام نتایج انتخابات نیست. چرا که جنبش دانش‌جویی در روزهای اخیر نشان داده است که حتا اگر عامه‌ی مردم آرام‌تر از پیش شده باشند، هرگز سکوت نخواهند کرد و اعتراض‌‌شان را به هر نحوی که شده بروز خواهند داد. اتفاقی که برای دولت احمدی‌نژاد و نظام اسلامی‌شان گران تمام می‌شود.

بی‌صبرانه در انتظار روز دانش‌جوی امسال هستم که بی‌شک از تمام سال‌های اخیر باشکو‌ه‌تر و موثرتر خواهد بود.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , , , , , , ,

به عاملان اعتراف‌گیری خرده بگیریم


صد روز از بازداشت فریبا پژوه، روزنامه نگار و وبلاگ‌نویس گذشته است و وضعیت او هم‌چنان نامشخص است. این در حالی است که پرونده‌ی وی از نطر مسئولان تکمیل شده و قول آزادی او به خانواده‌اش داده شده است، اما هنوز چنین اتفاقی نیافتاده است.

وضعیت سلمان سیما، فعال دانش‌جویی و دانش‌جوی دانش‌گاه آزاد نیز هم‌چنان نا مشخص است و اطلاع دقیقی از او در دست نیست.

ساسان آقایی دیگر روزنامه‌نگار در بند نیز هم‌چنان باز داشت است و هنوز اتهامات‌اش مشخص نیست.

مهرنوش اعتمادی، فعال حقوق زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضا در وضعیت نامشخصی زندانی است.

جواد ماهزاده و مسعود لواسانی، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس هم‌چنان در بازداشت هستند و ….

از این دست اخبار این روزها زیاد به چشم می‌خورد، هنوز تعدادی از افراد سرشناسی که بلافاصله در حوادث پس از انتخابات بازداشت شدند در زندان هستند؛ یا هنوز حکم نگرفته‌اند و یا با احکام سنگیبی روبه‌رو شده‌اند.

عامل تمام این بازداشت‌ها را هم خوب می‌شناسیم و هر روز تلاش می‌کنیم که با خبررسانی موثر در مورد یاران دربندمان عرصه را بر آن‌ها تنگ‌تر کنیم و همین‌طور می‌دانیم که بسیاری از عزیزانی که زندانی شدند به دلیل فشارهای بسیاری که در زندان بر روی آن‌ها بود، دست به اعتراف زده‌اند، اعتراف‌هایی که شاید ما از آن‌ها انتظار نداشتیم اما باید درک می‌کردیم که شرایط آن‌ها بحرانی است و این در حقیقت خواسته‌ی قلبی آن‌ها نیست. اخیرا هم فیلمی از اعتراف‌های یکی از عزیزان‌مان که در بازداشت بوده، منتشر شده است، برای‌ام مهم نیست که توسط چه کسی و با چه هدفی منتشر شده است و قصد ندارم که نام منتشر کننده‌ی آن‌را بیاورم، اما فکر نمی‌کنید به جای خرده گرفتن بر آن عزیزی که اعتراف کرده و بر کسی که آن‌را پخش کرده (که به شخصه معتقدم بازی‌چه‌ی دست کودتاچیان قرار گرفته و اقدام به پخش آن فیلم کرده است) به‌تر است به اصل ماجرا بپردازیم و به آن‌هایی که باعث شدند تا کسانی که دوست‌شان داریم و به آن‌ها اعتقاد داریم، اعتراف کنند خرده بگیریم.

چراب باید همیشه اصل را رها کنیم و به فرع بچسبیم؟ این‌را در نظر بگیرید که در میان جر و بحث‌های ما در این باره چه کسی سود می‌برد. آیا جز این است که همام عاملان اعتراف‌گیری هستند که از این آب گل آلود ماهی می‌ گیرند؟ با دعوا بر سر این‌که فیلم را چه کسی پخش کرده فقط و فقط اجازه دادیم تا کودتاچیان به هدف خود نزدیک‌تر شوند.

در نهایت، پس از خواندن مطالبی که در این مورد نوشته شد، فقط و فقط دل‌ام می‌خواست عزیزانی که اعتراف‌هایی در زندان داشته‌اند که برای مردم عجیب به نظر می‌آمد، بیایند و توضیحی هر چند کوتاه در این مورد بدهند، توضیح نه از آن‌ جهت که ما از آن‌ها توضیح می‌خواهیم و آن‌ها را بازخواست می‌کنیم، از آن جهت که جلوی سر و صدای بیش‌تر و اختلافات را بگیرند.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (0)

Tags: , , , , , , ,

تا روزها به صد نرسیده بیا


wکلمات در دهان‌ام می‌خشکد، خنده بر لب‌ام می‌ماسد و از نگاه‌ام غم را می‌شود خواند وقتی که هر روز مرور می‌کنم چند روز از بازداشت‌ات گذشته، وقتی در انتظار خبر جدیدی از تو می‌مانم و هیچ‌خبر تازه‌یی نمی‌شود جز این‌که به خانواده‌ات وعده و وعیدهای بی‌خودی می‌دهند و می‌خواهند با این وعده‌ها کاری کنند که از تو کم‌تر بنویسیم، چون به آن‌ها وعده‌ی آزادی‌ات را داده‌اند و آن‌ها ترجیح می‌دهند در این روزها بیش‌تر احتیاط کنیم.

چیزی به صد روز غیبت‌ات در خانه نمانده، روزهایی که در سلولی به وسعت ۹ متر، خاطرات‌ات را که به وسعت عمرت است، مرور می‌کنی، هر روز چهره‌ی مهربان مادر و پدرت را تجسم می‌کنی، به یاد همسرت هستی و دستا‌ن‌ات دستان‌اش را کم می‌آورد.

طاقت بیاور دخترک، که آزادی‌ات را در انتظاریم، آن هم پس از بارانی که بر سرمان خواهد بارید و نوید روزهای آزادی خواهد بود.

پی‌نوشت:

صبح امروز، زمانی که مثل همیشه به سراغ وبلاگ همسرم رفتم، نوشته‌های‌ شب پیش‌اش، زمانی که در خواب بودم و برای‌ام نوشته بوده را خواندم و فقط آرزو کردم که کاش لایق همه‌ی عشقی که نثارم می‌کند باشم.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

Tags: , , , , , , , , ,

سه خبر بد


4731_1187048955826_1216367979_509337_1638314_nساسان آقایی عزیز دیروز در منز‌ل‌اش بازداشت شده است و به جمع دیگر دوستان روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی که در اوین جمع‌اند پیوسته است. ساسان یکی از روزنامه‌نگارانی بود که کارش را بسیار می‌پسندیدم و اصول اخلاقی کارش را هم خوب می‌دانست.

ساسان گرامی در وبلاگ‌اش و درباره‌ی خودش چنین می‌نویسد: همیشه یک جوری شروع می‌شود اما مهم آن است که گویی شروع‌اش را پایانی نیست. وقتی تو خودت می‌خواهی یا نه اما به هر حال باید، پای‌ات را از آن حفاظ نرم مادری بیرون بگذاری، دیگر خواست تو مهم نیست. تو می‌آیی و این جا چیزهای خوب و بد، زشت و زیبا، دیدنی و نادیدنی را با هم می‌یابی؛ تفکیکی در کار نیست. می‌آیی که زنده‌گی کنی، بیاندیشی، بنویسی، عاشق شوی و بمیری. آفریننده‌ام مرا برای همین پنج کار آفرید. چه حاصل تلخی که اگر می‌دانست “من” می‌شوم، هرگز نمی‌آفرید…

مهرنوش اعتمادی فعال زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا، امروز در اصفهان پس از هجوم و تفتیش منزل‌اش توسط نیروهای امنیتی به ناکجاآبادشان برده شده است.

مهدی عربشاهی فعال دانشجویی دقایقی پیش به اتهام اخلال در نظم عمومی از طریق تجمع غیرقانونی به شعبه‌ی ۱۰۵۳ دادگاه عمومی احضار شده است.

این‌ها را در ساعت ۱۴:۳۰ نوشته‌ام و امیدوارم مجبور به اضافه کردن خبرهای بدتری به آن نشوم. فکر می‌کنم باید در وبلاگ‌های‌مان یک روزشمار از دوستان دربندمان درست کنیم. چه تلخ…

پی‌نوشت:

این وبلاگ پسر دوست‌داشتنی مسعود لواسانی و فاطمه خردمند است، وبلاگی که پدر هر از گاهی آن‌را برای فرزندش می‌نوشت، اما مدت‌ها است که به روز نشده است. وبلاگ مسعود لواسانی پاک شده است. نمی‌دانم چرا اما برای‌اش آرزو می‌کنم که هر چه سریع‌تر به جمع گرم خانواده‌اش بازگردد.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , , , , ,

وبلاگستان در خطر است


323232کاری که با قلم سر و کار داشته باشد پر مخاطره است، چه به صورت سنتی‌اش  و چه به صورت مدرن‌اش که از انگشتان‌مان برای تایپ کردن آن‌چه حق و حقیقت می‌دانیم در این سیاه روزهای ایران استفاده کنیم، قلمی که در ذهن‌مان می‌چرخد، همانی است که ترس را بر اندام کودتاچیان می‌اندازد، همیشه انتخاب سختی میان گفتن و نگفتن، بیان کردن و ساکت ماندن پیش‌رو است، اما مقدس است گفتنی‌هایی که در کنار هم جرقه‌یی شود و روشن کند ظلمت این روزهای‌مان را.

کسانی که انتخاب کردند گفتن را کم نیستند، هنوز به سال‌مرگ امیدرضا میرصیافی نویسنده‌ی وبلاگ روزنگار نرسیده‌ایم، او را ۱۹ بهمن ماه سال گذشته به زندان بردند و نمی‌دانستیم، قدم در روزهای بی‌برگشت گذاشته است. سال گذشته در چنین روزهایی از طریق اینترنت با هم صحبت می‌کردیم، می‌ترسید و دل‌اش برای مادر و پدر پیرش می‌تپید. هر شب گریه می‌کرد که من فعالیت سیاسی نداشته‌ام، مرا بی‌جهت می‌خواهند بازداشت کنند، اما او را بردند تا دو سال و نیم را در اتاق‌های تنگ و بی‌احساس اوین بگذراند، او را بردند تا جوانی‌اش را از پس میله‌های محکم و سرد زندان ببیند که هدر می‌رود.

از روزی که به زندان رفت، تماس‌های‌اش کم‌تر شد، اگر هم تماسی می‌گرفت آن‌قدر افسرده بود که نمی‌توانستیم حتا خنده‌یی بر لبان‌اش بیاوریم، دو روز مانده به تحویل سال، فرزاد کمانگر عزیز و دکتر حسام فیروزی که در آن زمان در اوین بود تماس گرفتند و خبر از خودکشی او دادند اما گفتند حال‌اش زیاد وخیم نیست و روبه‌راه می‌شود، چند ساعتی گذشت، حسام با صدایی گرفته تماس گرفت و گفت حال‌ امیدرضا مناسب نیست، فرزاد گوشی را گرفت و به مدیار که بهت زده بود گفت: مدیار جان امیدرضا تمام کرد.

چشم‌ام سیاهی رفت، صدای ناله‌ و گریه‌ی مدیار را می‌شنیدم، گریه‌ام گرفت؛ برای مظلومیت این پسر که هیچ تهدیدی برای امنیت ملی کشور به حساب نمی‌آمد و به همین جرم در زندان بود، اشک ریختم برای دل خواهرش که از ما می‌خواست تا او را راضی کنیم بیش‌تر با خانه‌اش تماس بگیرد، اشک ریختم برای این‌که هیچ کس جرات تماس با خانواده‌اش را نداشت و از زندان هم کسی تماس نگرفته بود و ما باید این کار را انجام می‌دادیم.

صدای ذوق‌زده‌اش، وقتی به ما خبر می‌داد که شاید کارم درست شود و از زندان بروم در گوش‌ام می‌پیچد. او روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بود، مثل خیلی از دوستانی که الان در زندان و از تبار امیدرضا هستند.

فریبا پژوه روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، مسعود لواسانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، حسین درخشان وبلاگ‌نویس، مهرداد بزرگ وبلاگ‌نویس، محمدعلی ابطحی وبلاگ‌نویس و … هنوز در زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند، وضع‌شان مشخص نیست، در انتظار پایان روزهای اسارت اند، خانواده‌های‌شان بی‌قرارند، مخاطبان‌شان نگران و دوستان‌شان امیدوارند که هر چه زودتر از بند رها شوند.

پی‌نوشت:

  • امروز یازدهمین سال‌مرگ داریوش فروهر و پروانه اسکندری است، یادشان گرامی باد.
  • متن صحبت‌های خامنه‌یی در نمازجمعه‌ی تهران در تاریخ ۷۷/۱۰/۱۸ یعنی چند روز پس از این فاجعه را بار دیگر خواندم و بیش از پیش از او و جمهوری اسلامی‌اش بیزار شدم.
  • نوشته‌ی پیشین‌ام در مورد حداد عادل و همسر و خانواده‌اش و نسبت‌اش با خامنه‌یی و دروغ‌های‌اش هنوز به اتمام نرسیده بود که متوجه شدم حداد عادل و همسرش به عنوان زوج نمونه‌ی کشور انتخاب شده‌اند و بسیار متعجب شدم، اما وقتی کمی بیش‌تر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به هیچ عنوان مساله‌ی عجیبی نیست، هر چه باشد از نزدیکان خامنه‌یی هستند، حالا خانم ماهروزاده آداب برخورد با شاگردان‌اش را هم نداند، مهم نیست، مهم این است که خوب بلد هستند تا از خامنه‌یی و بیت‌اش دفاع کنند.
  • هاله‌ی عزیز از ما هم می‌خواهد که خبر وبلاگ‌نویسان دربند را انتشار دهیم تا وبلاگ‌نویسان را یک‌یک به ناکجاآبادها نبرده‌اند.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , ,

ما دانش‌جویان دانش‌گاه آزاد…


444زمانی‌که من و مدیار در دانش‌گاه آزاد درس می‌خواندیم، تقریبا می‌توانم بگویم که هیچ خبری در آن نبود. بچه‌ها به کلی از مسائل سیاسی دور بودند و هیچ‌کدام از دانش‌جویان در کلاس هیچ بحثی نمی‌کرد. حتا زمانی‌که مدیار در حین تحصیل در دانش‌گاه بازداشت شد و همه می‌دانستند که بازداشت‌اش به چه دلیل بوده و تا چند روز پیش از بازداشت‌اش به عنوان هم‌شاگردی‌اش در کلاس‌ها حاضر بودند، کوچک‌ترین اعتراضی نمی‌کردند و در این میان تنها چند استاد بودند که در بعضی کلاس‌ها نام مدیار را می‌آوردند و افسوس می‌خوردند از این‌که به جای حضور در کلاس در زندان است. البته چند نفری از دوستان نزدیک مدیار بودند که هر وقت بحثی در کلاس‌ها برپا می‌شد در مورد مدیار حرف می‌زدند که یکی از آن‌ها فریبا پژوه نازنین است که او خودش این روزها زندانی است و حدود ۸۶ روز از بازداشت‌اش می‌گذرد.

بچه‌ها در دانش‌گاه آزاد منفعل بودند و کاملا می‌توانستم احساس کنم که فقط برای گرفتن مدرک به کلاس‌ها آمده‌اند و هر چه استاد می‌گفت در جزوه‌های‌شان می‌نوشتند و هیچ وقت در کلاس‌ها سوال و بحث نمی‌کردند و در کل به هیچ چیز اعتراضی نداشتند.

یادم هست در یکی از روزهای بزرگ‌داشت خبرنگار با کلی نامه‌نگاری توانستم اجازه‌ی اجرای تار را در سالن اجتماعات دانش‌گاه آزاد واحد تهران مرکز بگیرم و با خوش‌حالی تمام برنامه‌های نوازنده‌گی را آماده کردم. همین طور که در حضور اساتید و دانش‌جویان در حال نواختن بودم، متوجه شدم که در سالن اجتماعات باز شد و رئیس حراست دانش‌گاه سراسیمه وارد سالن شد و چشم‌غره‌ی ناجوری به من رفت. من هم اصلا اهمیتی به او ندادم و برنامه را به طور کامل اجرا کردم. بعد از پایان اجرا مرا بازخواست کرد که چرا بدون هماهنگی اجرا داشته‌ام؟ می‌گفت برای چه در مقابل این همه پسر نواختی؟ گناه است. مگر نمی‌دانی؟ من هم در حال ثابت کردن گناه نبودن نوازنده‌گی‌ام بودم و می‌گفتم اگر گناه است چرا آموزش‌گاه‌های موسیقی اساتید مرد برای هنرجویان زن دارند و یا برعکس. او اصرار داشت که این پسرها هم‌کلاسی‌های دانش‌گاه‌ات هستند و برای همین اشکال دارد. خلاصه مرا به دفتر نماینده‌ی رهبری برد و من هم مجوزهای‌ام را نشان دادم و آن‌ها گفتند که به دلیل این‌که با نماینده‌ی رهبری در دانش‌گاه هماهنگ نکرده بودی کارت اشتباه بوده است و این شد که مجبورم کردند تعهدنامه‌یی را پر کنم.

در زمانی‌که من در حال بحث با حراست دانش‌گاه بودم، حتا صمیمی‌ترین دوست‌های‌ام در دانش‌گاه هم کوچک‌ترین اعتراضی به حراست نکردند و فقط شاهد کلنجار من با آن‌ها بودند. این‌ها بودند بچه‌های آن روز دانش‌گاه آزاد واحد تهران مرکز.

اما حالا وضع دیگری پیش آمده است، دانش‌جویان دانش‌گاه‌های آزاد هم هم‌پای دیگر دانش‌جویان در حال مبارزه‌ی عملی در دانش‌گاه‌ها هستند. از همین روی است که سلمان سیما، دانش‌جوی دانش‌گاه آزاد واحد تهران مرکز را بار دیگر در منزل‌اش بازداشت کرده‌اند. سلمان سیما در در تیرماه ۸۷ نیز از سوی وزارت اطلاعات بازداشت شده و بیش از ۴۰ روز در بند ۲۰۹ به سر برده بود. این‌بار نیز ماموران که برای چندمین بار به منزل وی می‌آمدند، او را در مقابل منزل‌اش بازداشت کرده‌اند و طبق حکمی که به خانواده‌ی او نشان داده‌اند، او را به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل خواهند کرد هم‌چنین ماموران به خانواده‌ی او گفته‌اند که جهت پیگیری وضعیت فرزندشان به شعبه‌ی ۴ بازپرسی امنیت دادگاه انقلاب به ریاست بازپرس امیرخانی مراجعه کنند.

برای سلمان سیما، فریبا پژوه و دیگر مبارزان و دربندان امروز زندان‌های ایران آرزوی آزادی دارم.

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , , ,

زنان محبوس ایران


روزهای اولی که فریبا پژوه را بازداشت کردند، فکر می‌کردم بعد از بازجویی و کمی ماندن در اوین آزاد می‌شود، هر روز منتظر بودم تا خانواده‌ی فریبا خبری از آزادی فریبا به ما دهند اما تا امروز این‌چنین نشده. دیروز خبر ممنوع‌الملاقات شدن و تمدید قرار بازداشت فریبا را شنیدم. وکیل فریبا می‌گوید گویا تحقیقات از فریبا هم‌چنان ادامه دارد. این خبر را در حالی می‌شنوم که به حضور پدر فریبا در اینترنت عادت کرده‌ام و وقتی چند روزی پیدای‌اش نمی‌شود، نگران‌اش می‌شوم. هربار سعی می‌کنیم به او و خانواده‌اش دل‌داری دهیم، او هم خود خوب می‌داند که جای دخترش آن‌جا نیست. پدرش مقاوم است و منتظر.

هنگامه شهیدی هم روزنامه‌نگار دیگری است که دربند است. هنگامه را از نزدیک ندیده بودم اما قبل از بازداشت‌اش با  مدیار ارتباط داشت و یادم می‌آید از همان روزهای اول که تن انتخابات در ایران داغ شده بود، تبلیغ از کروبی را راه انداخته بود. پر سرو صدا بود و همیشه عجله داشت، اما خبرهای خوبی امروز از او نیست، هنگامه در روز تعداد زیادی قرص آرام‌بخش مصرف می‌کند اما باز هم نمی‌تواتد شب‌ها خواب راحتی داشته باشد. مصرف این نوع قرص‌ها برای او از زمانی‌که وارد زندان شده، شروع شده و سابقه قبلی ندارد.

aaaa

نمی‌دانم زیر چه فشاری قرار گرفته که این‌طور پریشان‌حال است، اما هر بار که به یادش می‌افتم، می‌گویم طاقت بیار دختر، این نیز بگذرد.

هشت ماه از روزی که شبنم مددزاده بازداشت شده، می‌گذرد. شبنم ۹۰ روز را در سلول انفرادی گذرانده و بعد از این‌که چهار بار برای او قرار دادگاه تعیین شده است،  با کارشکنی مسئولان هنوز برای او دادگاهی تشکیل نشده و این مسئله، وضعیت او را مشکل‌تر کرده است.

خرداد ماه سال گذشته دانش‌جویان دانش‌گاه تربیت معلم به دلیل نارسایی‌های صنفی و رفاهی دست به اعتراضات گسترده‌یی زده بودند که شبنم مددزاده عضو هسته‌ی مرکزی این تحصن بود. این اعتراض دوازده روز طول کشید که ده روز از این مدت را معترضین در اعتصاب غذا به سر بردند.

روناک صفارزاده از فعالان حقوق زنان و عضو انجمن زنان آذرمهر است که در ۱۷ مهر ۱۳۸۶ توسط ماموران امنیتی در منزل‌اش در سنندج دستگیر شد. شش سال حبس برای روناک صفارزاده تایید شده است و او با این شرایط در حال طی کردن دوران محکومیت خود در زندان سنندج است.

تعداد زنان سرزمین‌ام که در زندان روزها را سپری می‌کنند کم نیست، روزهایی که برای‌شان یک عمر می‌گذرد و هر روز بی‌گمان در خاطرات‌شان به دنبال بهانه‌هایی برای تحمل روزهای باقی‌مانده‌ی زندان می‌گردند.

خواستم یادی کرده باشم از آن‌هایی که دل‌شان به نشر چند خط ناقابل از عذابی که می‌کشند، خوش است. به امید آزادی‌شان هستم.

Posted in حقوق‌بشرComments (3)

Tags: , ,

فریبا پژوه هم‌چنان در بازداشت است


d981d8b1db8cd8a8d8a7فریبا پژوه مدتی است که در زندان است، آشنایی من با فریبا برمی‌گردد به زمان دانش‌گاه وقتی که هم‌کلاس بودیم. برمی‌گردد به آن زمان که از اواسط دانش‌گاه مدیار در زندان بود و فریبا هم علاوه بر خبررسانی در مورد پرونده‌ی مدیار، در دانش‌گاه، سر هر کلاسی که می‌توانست، در مورد مدیار و پرونده‌ی وبلاگ‌نویسان و این‌که همه‌ی بچه‌ها پس از مدت کوتاهی آزاد شده‌اند و تنها مدیار در زندان باقی مانده بحث می‌کرد.

روزهای دیگری را هم از فریبا در خاطر دارم، علاوه بر دوستی نزدیک او با مدیار، یادم می‌آید که در کنسرت‌های تالار وحدت که من و مدیار با هم شرکت می‌کردیم، فریبا هم حضور داشت و یکی و دوبار او را دیدم و او از ازدواج ما خیلی خوش‌حال شد.

شنیدن خبر بازداشت فریبا برای‌ام بسیار دردناک بود، دردناک‌تر این‌جا بود که در ابتدا شماره‌ تماسی از خانواده‌ی نازنین‌اش نداشتیم و احساس می‌کردم آن‌ها هم باید ماننند بقیه‌ی خانواده‌های زندانیان سیاسی مورد توجه قرار بگیرند، تا این‌که توانستیم با یکی از اعضای خانواده‌اش ارتباطی داشته باشیم و آن زمان بود که با خانواده‌ی گرامی‌اش آشنا شدم، مادری که پزشک است و سال‌های عمر خود را برای مداوای بیماران‌اش سپری کرده و پدری که عمری برای سرزمین‌مان زحمت کشیده. پدر مهربانی که در تک‌تک کلمه‌ها و حرف‌های اش نگرانی سرشارش از زندانی بودن دخترش سرریز می‌کند. پدر و مادری که در بحث‌های روزانه، هر یک جمله در میان می‌گویند: وقتی به ملاقات فریبا رفتیم، رنگ‌اش پریده بود. دست‌های‌اش از کم‌بود آفتاب پوست‌پوست شده بود و وقتی این را می‌گویند، بغض‌ام امان نمی‌دهد…

پدری که هم‌سن پدران خیلی از هم‌نسلان ما است، حالا در اینترنت به جست‌جوی خبرهای مرتبط با فریبا می‌گردد و می‌گوید: ببینید شما جوان‌ها ما را به چه کارهایی وا می‌دارید، دیگه باید چت هم بکنم.

این را می‌گوید و می‌خندد و من دل‌خوش می‌شوم که پس از نگرانی‌های‌اش، بهانه‌یی پیدا شد تا لب‌خندی بزند. ندیده می‌دانم خانواده‌ی گرمی در انتظار دیدار دوباره‌ی فریبا در خانه نشسته است.

نمی‌دانم قرار است چه اتهام‌‌هایی به فریبا نسبت دهند، اما این‌را می‌دانم که مانند تمام دوستان‌مان که پس از انتخابات و به دلیل ترس کوتاچیان از برملا شدن حقایق بازداشت شدند، کوچک‌ترین گناه و اتهامی متوجه فریبا نمی‌شود، او یک روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بود که در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های مختلفی کار می‌کرد و مقاله می‌نوشت و بازداشت او و امثال او تنها نشان‌گر ترس دولت تقلبی روی کار از برملا شدن آن‌چه مسبب حضورشان بر مسند قدرت است، می‌تواند باشد.

فریبای گرامی، دخترک روزنامه‌نگار ایرانی، فرزند عزیزکرده‌ی خانواده‌ی پژوه، به امید آزادی‌ات نشسته‌ایم.

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان