Tag Archive | "مدیار"

Tags: , , , , ,

من به وبلاگ قمار عاشقانه رای می‌دهم، شما چه‌طور؟


madyarششمین دوره‌ی انتخاب وبلاگ‌های ممتاز دویچه‌وله مدتی است آغاز شده و برگزار کننده‌گان این مسابقه از وبلاگ‌های یازده زبان دنیا انتخاب‌های برتر خود را ارائه می‌دهند. این روند چند سال اخیر دویچه‌وله است که البته در سال ۲۰۰۴ یعنی درست زمانی که همسرم به دلیل نوشته‌های وبلاگ‌اش در زندان به سر می‌برد، وبلاگ‌اش به عنوان بهترین وبلاگ سیاسی مدافع حقوق بشر و آزادی بیان انتخاب شد.

امسال نیز این مسابقه در حال برگزاری است و در صفحه‌ی مربوط به آن می‌توانید وبلاگ‌های برتر خود را کاندیدا کنید و به آن رای دهید.

من به دلایل مختلفی از جمله دفاع همه جانبه از حقوق‌بشر و اعلام موارد نقض شده‌ی آن در تمام سطوح در ایران، نوشتن در مورد تمامی زندانیان سیاسی در ایران، تداوم در نوشتن مطالب به صورتی‌که در هر روز یک و یا بیش‌تر از یک مطلب در مورد اتفاق‌های روز و آزادی بیان در وبلاگ قرار دارد، بخش‌بندی‌های مناسب و به اشتراک گذاشتن مطالب خواندنی دیگران در وبلاگ، لینک دادن به سازمان حقوق‌بشری و فعالان در این زمینه و ظاهر دل‌نشین این وبلاگ و … به وبلاگ قمار عاشقانه رای می‌دهم.

از این‌جا می‌توانید به وبلاگ قمار عاشقانه رای دهید.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (2)

Tags: ,

من و تو…


من و تو یکی دهان‌ایم
که با همه آوازش
به زیباترسرودی خواناست.
 

 

من و تو یکی دیدگان‌ایم
 

که دنیا را هر دَم    
  در منظر ِ خویش    
  تازه‌تر می‌سازد.  

 

نفرتی
از هرآن‌چه باز ِمان دارد
از هرآن‌چه محصور ِمان کند
 

از هرآن‌چه وادارد ِمان    
  که به دنبال بنگریم، ــ  

 

دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.
 

[]

من و تو یکی شوریم
از هر شعله‌ئی برتر،
که هیچ‌گاه شکست را بر ما چیره‌گی نیست
چرا که از عشق
روئینه‌تن‌ایم.
 

[]

و پرستوئی که در سرْپناه ِ ما آشیان کرده است
با آمدشدنی شتاب‌ناک
 

خانه را    
  از خدائی گم‌شده    
  لب‌ریز می‌کند.  


Posted in شخصیComments (0)

Tags: , , , ,

آغاز سال یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هشت


روزهای نو شدن سال در زمان کودکی‌ام، رنگ و بوی دیگری داشت، بویی هم‌راه با دلهره‌ی کامل شدن پیک‌‌شادی تا پایان تعطیلات و برای نوشتن پیک، ساعاتی دل کندن از جمعی که دل‌ام می‌خواست در آن باقی بمانم و در خنده‌های‌شان شریک باشم.
به رسم عادتی که داشتیم در زمان کودکی‌ام از ۲۷ اسفندماه هم‌راه با عده‌یی (۴۰ نفر) از دوستان پدرم بساط زنده‌گی در چادر و جنگل را برمی‌داشتیم و به جنگل نور می‌رفتیم. همان‌جا تعداد زیادی چادر برپا می‌کردیم و ما که بچه‌تر بودیم، مشغول بازی و بزرگ‌ترها هریک کار مخصوص به خودشان را انجام می‌دادند.
یادم می‌آید آتشی که در مقابل چادرها برپا می‌شد تا روز آخری که قصد بازگشت داشتیم، خاموش نمی‌ماند و شب‌ها در کنار آن آتش بزرگ و زیبا همه جمع می‌شدیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و گوش جنگل از صدای شادی و خنده‌های ما پر بود.
کم‌کم که بزرگ‌تر شدیم، با وجود این‌که پدران و مادران‌مان باز هم دل‌شان همان ساده‌گی و زیبایی و صمیمیت روزهای جنگل نور را می‌خواست، ما راضی نمی‌شدیم و جنگل و چادر جای خودش را به هتل یا ویلا می‌داد، اما باز هم هنوز خنده‌های همان روزها هم در گوش‌ام است.
بزرگ‌تر که شدم، آن‌قدر گرفتاری‌ها زیادتر شده بود که برای رفتن به مسافرت در تعطیلات عید و برای این‌که همه‌ی آن جمع حضور داشته باشند، هزار جور برنامه می‌ریختیم و باز هم همه موفق نمی‌شدند، حضور داشته باشند.
اما عیدهای‌ام در چند سال اخیر کاملا متفاوت بود. بیش‌تر در تهران ماندم و روزهای‌ام را به دید و بازدید آن‌هایی که دوست‌شان داشتم، اختصاص دادم و سعی کردم از خلوتی تهران لذت ببرم و شب‌ها را با دوستان در اطراف تهران سر کنم.
تا عید سال پیش که دیگر یک نفر نبودم و همسر عزیزم هم حضور داشت و عید رنگ و بوی دیگری داشت. اما امسال عیدی کاملا متفاوت دارم، از آن جهت که در خانه‌ی خودم هستم و میزبان مهمانانی که دوست‌شان دارم. لحظه‌ی نو شدن سال ۱۳۸۹ را ۴ نفری می‌گذرانیم. من و مدیار، به همراه افشین و الهام عزیز که برای تعطیلات عید، به ما می‌پیوندند.
نمی‌دانم سال دیگر چگونه پیش می‌آید. فقط امیدوارم که همین آرامشی را که این روزها تجربه می‌کنم، در لحظه‌ی نو شدن سال آینده هم داشته باشم.

Posted in شخصیComments (0)

Tags: , ,

یلدا و یلدا و تو…


چه بگویم شب یلدا، چه بگویم نخستین روز پیوند، چه بگویم تمام شادی‌های جمع شده در قلب‌ام، چه بگویم خوش‌بختی، چه بگویم آرامش، چه بگویم لحظه‌های ناب نگاه‌های پاک‌ات به زنده‌گی‌مان و … به تو می‌رسم که راه و رسم مهربانی را به من آموختی.
یاد سال گذشته در چنین شبی را زنده کردن، نه از روی عادات همیشه‌گی سالگردهای تکراری همه‌گان، که از خوش‌بختی دل‌ام در کنارت خبر می‌دهد…

Posted in شخصیComments (0)

Tags:

برای تو


مرا تو بی سببی نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده یی
ای غزل…

Posted in شخصیComments (0)

Tags: , , ,

خطابه‌ی تدفین


غافلان هم‌سازند،
تنها توفان
کودکان ِ ناهم‌گون می‌زاید.
هم‌سازسایه‌سانان‌اند،
محتاط
در مرزهای آفتاب.
در هیاءت ِ زنده‌گان
مرده‌گان‌اند.
وینان دل‌به‌دریاافگنان‌اند،
به‌پای‌دارنده‌ی آتش‌ها
زنده‌گانی
دوشادوش ِ مرگ
پیشاپیش ِ مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زیسته بودند،
که تباهی
از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان
شرم‌سار و سرافکنده می‌گذرد.
کاشفان ِ چشمه
کاشفان ِ فروتن ِ شوکران
جوینده‌گان ِ شادی
در مِجْری‌ آتش‌فشان‌ها
شعبده‌بازان ِ لبخند
در شب‌کلاه ِ درد
با جاپایی ژرف‌تر از شادی
در گذرگاه ِ پرنده‌گان.
در برابر ِ تُندر می‌ایستند
خانه را روشن می‌کنند.
و می‌میرند.
این شعر زیبای احمد شاملو تقدیم به مدیار بزرگ‌وار که پا در راهی بزرگ نهاده است.

Posted in شعرComments (0)

Tags: , , ,



چندی بود که یک بیمار روانی می‌خواست آن‌چه را که داشتیم از ما بگیرد. نتوانست. بعد از او کس و یا کسانی به همین قصد وارد شده‌اند، نلفن می‌زنند و کامنت می‌گذارند…. آن‌چه که میان ما است از بین رفتنی نیست. تلاش بی‌هوده و گرگی پیشه کردن و در خف نشستن به قصد ضربه زدن و مانند مریض احوالان سر به دیوار کوفتن و از سر بی‌چاره‌گی پرت گفتن و نیش زدن چون کرکسی گشوده بال و … بر هوا است و سر آخرش درمانده‌گی است که از همان ابتدای‌اش داشته و دارند و خواهند داشت.
با نگاهی سر از نفرت به شما می‌نگریم. با نگاهی که به آهی می‌ماند، به آهی که بر چشمان‌تان می‌نشیند و تا عمر کورتان می‌کند.

Posted in شخصیComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان