Tag Archive | "معلم"

Tags: , , , , , , ,

زنده‌گی بدون فرزاد کمانگر


فرزاد امروز از میان ما رفت، آقای معلم کرد ما، عزیز دل خیلی‌ از ما، دوست امیدوار و سرزنده‌یی که صدای‌ زیبا و آرامش‌اش در خانه‌ام می‌پیچید و مرا آرام می‌کرد.

فرزاد امروز  اعدام شد.

تا مدت‌ها کمرم همین طور شکسته خواهد ماند…

Posted in زندانی سیاسیComments (4)

Tags: , , , , , , , , , ,

کردستان یعنی مظلومیت فرزاد کمانگر


آن‌هایی که به کردستان سفر کرده‌اند و زیبایی منحصر به فرد شهرها و روستاهای آن‌جا را دیده‌اند و با مردمان‌اش خو گرفته‌اند، می‌دانند که کردها انسان‌هایی دوست‌داشتنی و مهربان اند و در شهرهایی زنده‌گی می‌کنند که کم‌ترین وسایل رفاهی در آن وجود دارد و کودکان‌شان حتا از قشر ثروت‌مند شهرهای مرکزی آن، مانند کودکان پایتخت در آسایش نبوده و نیستند.

ستم‌هایی که بر مردم شجاع کردستان رفته کم نیست و به دلیل ترس حاکمیت از اتحاد کردها، همیشه در آن منطقه فجایع غیر قابل باوری رخ داده که حتا مرور آن‌ها هم، قلب هر انسانی را به درد می‌آورد.

کردستان را از روستاهای‌اش شناختم و فقرش. از دختران زیبا و محدودش، از پسران شجاع و جان برکف‌اش که حتا هم‌سالان‌ام هم سال‌ها از من بزرگ‌تر جلوه می‌کردند. طبیعت و کوهستان و هوای سرد زمستانی در روستاهای در دل کوه کردستان، خلق و خوی خاصی به مردم و به خصوص جوانان آن‌ها بخشیده.

تا مدت‌ها کردستان را با دشت‌های لاله‌های واژگون و خانه‌های روستای اورامان و طبیعت بکر و دست نخورده‌ی آن‌جا می‌شناختم، اما تصوری که هم اکنون از کردستان دارم فقط به دیده‌های‌ام و زیبایی آن‌جا ختم نمی‌شود، چهره‌ی مظلوم زندانیان کرد (زن و مرد) که به حبس‌های طولانی و اعدام محکوم شده‌اند، باعث شده تا هر وقت اسم کردستان را به زبان می‌آورم، به جای لباس‌های رنگی زنانی که برای عروسی‌ در دل کوه و جنگل آماده می‌شدند، به یاد سرکوب و اعدام و صدای فرزاد کمانگر بیافتم که بی‌گناه در زندان است و راه رهایی را بر او بسته‌اند.

به یاد احسان فتاحیان می‌افتم که چه مظلومانه به دار آویخته شد و به یاد دیگرانی از کردستان که در انتظار اجرای حکم اعدام‌شان هستند. به یاد  آن‌هایی هستم که هر حرف‌شان محاربه و اقدام علیه امنیت ملی تلقی می‌شود و حکم‌های آن‌چنانی در انتظارشان است.

نمونه‌ی بارز مظلومیت کردستان، فرزاد کمانگر است که بی‌گناه در زندان مانده و برای او حکم اعدام صادر شده، حکمی که هر لحظه ممکن است به دستور رییس قوه‌ی قضاییه به اجرا در آید، حکمی که چوبی شده به دست زندان‌بانان و مسئولان زندان اوین که هر از گاهی او و هم پرونده‌‌یی‌های‌اش را بترسانند و خبر از اعدام قریب‌الوقوع آن‌ها دهند.

شجاعت فرزاد را تحسین می‌کنم که با وجود داشتن حکم اعدام، در زندان هم از ابراز عقیده‌اش هراسی ندارد و به هر بهانه‌یی نامه‌یی در حمایت از مظلومیت زمانه منتشر می‌کند و مانده‌ام از ذهن خلاق و قلم توانای‌اش که بدون مطالعات خاصی در زندان هم‌چنان گیرا است و وقتی نامه‌ی جدیدی از او منتشر می‌شود، با اشتیاق و غم به سراغ خواندش می‌روم و هر بار بیش‌ از پیش از قلم توانای‌اش تعجب می‌کنم.

حدود یک سال، در هفته، چندین بار صدای مهربان‌اش با لهجه‌ی زیبای‌اش در خانه‌ی‌مان می‌پیچید، چند وقتی است که صدای‌اش را نشنیده‌ام و غم دنیا به دل‌ام مانده، برادر ندیده‌ام است که بی‌اندازه دوست‌اش دارم و نگران‌اش هستم. در این یک‌ سال خبرهای خوب و بد را برای‌اش گفتیم و حرف‌های‌اش را شنیدیم. شعرها و نوشته‌های اش را برای‌مان خواند و برای‌اش خواندیم، اشک ریخت و اشک ریختیم. روزهای سخت از دست دادن امیدرضا میرصیافی در کنارمان بود و روحیه می‌داد به جای این‌که ما به او کمک کنیم تا این غم را فراموش کند.

فرزاد، بزرگ مرد کردستان است که یادش همواره با همه‌ی ما است و آروزهای بزرگ‌مان برای ادامه‌ی زنده‌گی‌اش بی‌حساب است و هر روز بیش‌تر می‌شود.

پی‌نوشت:

  • از علی‌رضا فیروزی، فعال دانش‌جویی، فعال حقوق‌بشر و روزنامه‌نگار و سورنا هاشمی، فعال دانش‌جویی که از ۱۴ روز پیش به قصد سفر به تبریز رفته‌اند هیچ خبری در دست نیست و شواهد نشان از بازداشت این عزیزان دارد، در حالی‌که حتا در پی مراجعه‌ی حضوری خانواده‌های‌شان به نهادهای امنیتی تبریز و تهران، نام آن‌ها در هیچ نهادی ثبت نشده است و این بر نگرانی خانواده‌های آن‌ها افزوده است.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , , , ,

مردی از جنس بنفشه‌های زیبای کردستان


ssصدای فرزاد کمانگر برخی روزها در خانه‌مان می‌پیچد، صدایی که امیدی بی‌بدیل در آن موج می‌زند، صدایی با لهجه‌ی شیرین کردی و به نرمی معلمان دوران کودکی‌ام. پیش از آن‌که فرصت کنم خبرهای خوب را برای‌اش بگویم، می‌خنداند مرا، حال و احوال‌ام را می‌پرسد و اگر ردی از خسته‌گی در صدای‌ام پیدا کند، آن‌قدر خوب حرف می‌زند که همه چیز فراموش‌ام شود.

وقتی تلفن را قطع می‌کنم باورم نمی‌شود که او زیر حکم اعدام است، خودم را که به جای‌اش می‌گذارم، می‌بینم قطعا روحیه‌ی او را نداشتم و احتمالا هر بار که با دوستی تماس می‌گرفتم به جای این‌که مثل فرزاد به دوست‌ام امید دهم، طوری حرف می‌زدم که او وقتی گوشی را قطع می‌کرد، اشک‌های‌اش سرازیر می‌شد. نا گفته نماند خیلی وقت‌ها که صدای فرزاد را می‌شنوم بغض گلوی‌ام را می‌فشارد. همیشه تصور می‌کنم روزی را که او آزاد شده و با مادر و برادران مهربان‌اش در دشت‌های کردستان شادی می‌کند و زنده‌گی‌اش را سر و سامانی می‌دهد.

روزهای عمر فرزاد عزیز یکی پس از دیگری می‌گذرد، روزهایی که می‌توانست رها از هر بندی زنده‌گی کند. روزهای جوانی‌اش را پشت میله‌های اوین بود و بی‌شک روزشماری برای خود از روزهای باقی‌مانده‌ی عمرش درست کرده است. نمی‌داند که آیا حکم اعدام اجرا می‌شود یا نه، برای همین هر روز که چشمان‌اش را باز می‌کند فکر می‌کند آخرین روز عمرش است.

می‌دانم دل‌اش برای دشت‌های کردستان، برای دخترکان زیبای کردستان، برای پسرکان استوار کردستان، برای کلاس‌های درس‌اش، برای خانه‌های محقر شهرش، برای رنگ تند بنفشه‌های حیاط خانه‌اش، برای یک دل سیر آغوش مادرش و گره کردن دست‌های‌اش در دستان برادران‌اش تنگ است. برای‌اش آرزوی طول عمر آن‌هم در روزهای آزادی خودش، مردم شهرش و ایران‌اش می‌کنم.

پی‌نوشت:

باز هم نامه‌یی دیگر از فرزاد کمانگر مهربان را خواندم و دل‌ام لرزید از این‌که نکند اعدام احسان و امثال او مقدمه‌یی باشد برای از دست دادن او و امثال او.

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان