Tag Archive | "وبلاگ نویس"

Tags: , , , , , , ,

تا روزها به صد نرسیده بیا


wکلمات در دهان‌ام می‌خشکد، خنده بر لب‌ام می‌ماسد و از نگاه‌ام غم را می‌شود خواند وقتی که هر روز مرور می‌کنم چند روز از بازداشت‌ات گذشته، وقتی در انتظار خبر جدیدی از تو می‌مانم و هیچ‌خبر تازه‌یی نمی‌شود جز این‌که به خانواده‌ات وعده و وعیدهای بی‌خودی می‌دهند و می‌خواهند با این وعده‌ها کاری کنند که از تو کم‌تر بنویسیم، چون به آن‌ها وعده‌ی آزادی‌ات را داده‌اند و آن‌ها ترجیح می‌دهند در این روزها بیش‌تر احتیاط کنیم.

چیزی به صد روز غیبت‌ات در خانه نمانده، روزهایی که در سلولی به وسعت ۹ متر، خاطرات‌ات را که به وسعت عمرت است، مرور می‌کنی، هر روز چهره‌ی مهربان مادر و پدرت را تجسم می‌کنی، به یاد همسرت هستی و دستا‌ن‌ات دستان‌اش را کم می‌آورد.

طاقت بیاور دخترک، که آزادی‌ات را در انتظاریم، آن هم پس از بارانی که بر سرمان خواهد بارید و نوید روزهای آزادی خواهد بود.

پی‌نوشت:

صبح امروز، زمانی که مثل همیشه به سراغ وبلاگ همسرم رفتم، نوشته‌های‌ شب پیش‌اش، زمانی که در خواب بودم و برای‌ام نوشته بوده را خواندم و فقط آرزو کردم که کاش لایق همه‌ی عشقی که نثارم می‌کند باشم.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

Tags: , , , , , , , , ,

سه خبر بد


4731_1187048955826_1216367979_509337_1638314_nساسان آقایی عزیز دیروز در منز‌ل‌اش بازداشت شده است و به جمع دیگر دوستان روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی که در اوین جمع‌اند پیوسته است. ساسان یکی از روزنامه‌نگارانی بود که کارش را بسیار می‌پسندیدم و اصول اخلاقی کارش را هم خوب می‌دانست.

ساسان گرامی در وبلاگ‌اش و درباره‌ی خودش چنین می‌نویسد: همیشه یک جوری شروع می‌شود اما مهم آن است که گویی شروع‌اش را پایانی نیست. وقتی تو خودت می‌خواهی یا نه اما به هر حال باید، پای‌ات را از آن حفاظ نرم مادری بیرون بگذاری، دیگر خواست تو مهم نیست. تو می‌آیی و این جا چیزهای خوب و بد، زشت و زیبا، دیدنی و نادیدنی را با هم می‌یابی؛ تفکیکی در کار نیست. می‌آیی که زنده‌گی کنی، بیاندیشی، بنویسی، عاشق شوی و بمیری. آفریننده‌ام مرا برای همین پنج کار آفرید. چه حاصل تلخی که اگر می‌دانست “من” می‌شوم، هرگز نمی‌آفرید…

مهرنوش اعتمادی فعال زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا، امروز در اصفهان پس از هجوم و تفتیش منزل‌اش توسط نیروهای امنیتی به ناکجاآبادشان برده شده است.

مهدی عربشاهی فعال دانشجویی دقایقی پیش به اتهام اخلال در نظم عمومی از طریق تجمع غیرقانونی به شعبه‌ی ۱۰۵۳ دادگاه عمومی احضار شده است.

این‌ها را در ساعت ۱۴:۳۰ نوشته‌ام و امیدوارم مجبور به اضافه کردن خبرهای بدتری به آن نشوم. فکر می‌کنم باید در وبلاگ‌های‌مان یک روزشمار از دوستان دربندمان درست کنیم. چه تلخ…

پی‌نوشت:

این وبلاگ پسر دوست‌داشتنی مسعود لواسانی و فاطمه خردمند است، وبلاگی که پدر هر از گاهی آن‌را برای فرزندش می‌نوشت، اما مدت‌ها است که به روز نشده است. وبلاگ مسعود لواسانی پاک شده است. نمی‌دانم چرا اما برای‌اش آرزو می‌کنم که هر چه سریع‌تر به جمع گرم خانواده‌اش بازگردد.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , , , , ,

وبلاگستان در خطر است


323232کاری که با قلم سر و کار داشته باشد پر مخاطره است، چه به صورت سنتی‌اش  و چه به صورت مدرن‌اش که از انگشتان‌مان برای تایپ کردن آن‌چه حق و حقیقت می‌دانیم در این سیاه روزهای ایران استفاده کنیم، قلمی که در ذهن‌مان می‌چرخد، همانی است که ترس را بر اندام کودتاچیان می‌اندازد، همیشه انتخاب سختی میان گفتن و نگفتن، بیان کردن و ساکت ماندن پیش‌رو است، اما مقدس است گفتنی‌هایی که در کنار هم جرقه‌یی شود و روشن کند ظلمت این روزهای‌مان را.

کسانی که انتخاب کردند گفتن را کم نیستند، هنوز به سال‌مرگ امیدرضا میرصیافی نویسنده‌ی وبلاگ روزنگار نرسیده‌ایم، او را ۱۹ بهمن ماه سال گذشته به زندان بردند و نمی‌دانستیم، قدم در روزهای بی‌برگشت گذاشته است. سال گذشته در چنین روزهایی از طریق اینترنت با هم صحبت می‌کردیم، می‌ترسید و دل‌اش برای مادر و پدر پیرش می‌تپید. هر شب گریه می‌کرد که من فعالیت سیاسی نداشته‌ام، مرا بی‌جهت می‌خواهند بازداشت کنند، اما او را بردند تا دو سال و نیم را در اتاق‌های تنگ و بی‌احساس اوین بگذراند، او را بردند تا جوانی‌اش را از پس میله‌های محکم و سرد زندان ببیند که هدر می‌رود.

از روزی که به زندان رفت، تماس‌های‌اش کم‌تر شد، اگر هم تماسی می‌گرفت آن‌قدر افسرده بود که نمی‌توانستیم حتا خنده‌یی بر لبان‌اش بیاوریم، دو روز مانده به تحویل سال، فرزاد کمانگر عزیز و دکتر حسام فیروزی که در آن زمان در اوین بود تماس گرفتند و خبر از خودکشی او دادند اما گفتند حال‌اش زیاد وخیم نیست و روبه‌راه می‌شود، چند ساعتی گذشت، حسام با صدایی گرفته تماس گرفت و گفت حال‌ امیدرضا مناسب نیست، فرزاد گوشی را گرفت و به مدیار که بهت زده بود گفت: مدیار جان امیدرضا تمام کرد.

چشم‌ام سیاهی رفت، صدای ناله‌ و گریه‌ی مدیار را می‌شنیدم، گریه‌ام گرفت؛ برای مظلومیت این پسر که هیچ تهدیدی برای امنیت ملی کشور به حساب نمی‌آمد و به همین جرم در زندان بود، اشک ریختم برای دل خواهرش که از ما می‌خواست تا او را راضی کنیم بیش‌تر با خانه‌اش تماس بگیرد، اشک ریختم برای این‌که هیچ کس جرات تماس با خانواده‌اش را نداشت و از زندان هم کسی تماس نگرفته بود و ما باید این کار را انجام می‌دادیم.

صدای ذوق‌زده‌اش، وقتی به ما خبر می‌داد که شاید کارم درست شود و از زندان بروم در گوش‌ام می‌پیچد. او روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بود، مثل خیلی از دوستانی که الان در زندان و از تبار امیدرضا هستند.

فریبا پژوه روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، مسعود لواسانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، حسین درخشان وبلاگ‌نویس، مهرداد بزرگ وبلاگ‌نویس، محمدعلی ابطحی وبلاگ‌نویس و … هنوز در زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند، وضع‌شان مشخص نیست، در انتظار پایان روزهای اسارت اند، خانواده‌های‌شان بی‌قرارند، مخاطبان‌شان نگران و دوستان‌شان امیدوارند که هر چه زودتر از بند رها شوند.

پی‌نوشت:

  • امروز یازدهمین سال‌مرگ داریوش فروهر و پروانه اسکندری است، یادشان گرامی باد.
  • متن صحبت‌های خامنه‌یی در نمازجمعه‌ی تهران در تاریخ ۷۷/۱۰/۱۸ یعنی چند روز پس از این فاجعه را بار دیگر خواندم و بیش از پیش از او و جمهوری اسلامی‌اش بیزار شدم.
  • نوشته‌ی پیشین‌ام در مورد حداد عادل و همسر و خانواده‌اش و نسبت‌اش با خامنه‌یی و دروغ‌های‌اش هنوز به اتمام نرسیده بود که متوجه شدم حداد عادل و همسرش به عنوان زوج نمونه‌ی کشور انتخاب شده‌اند و بسیار متعجب شدم، اما وقتی کمی بیش‌تر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به هیچ عنوان مساله‌ی عجیبی نیست، هر چه باشد از نزدیکان خامنه‌یی هستند، حالا خانم ماهروزاده آداب برخورد با شاگردان‌اش را هم نداند، مهم نیست، مهم این است که خوب بلد هستند تا از خامنه‌یی و بیت‌اش دفاع کنند.
  • هاله‌ی عزیز از ما هم می‌خواهد که خبر وبلاگ‌نویسان دربند را انتشار دهیم تا وبلاگ‌نویسان را یک‌یک به ناکجاآبادها نبرده‌اند.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , ,

امیدرضا میرصیافی، وبلاگ‌نویسی که روانه‌ی زندان شد


امیدرضا میرصیافی، یکی از وبلاگ‌نویسانی است که باز هم در ایران دچار مشکل و صبح امروز روانه‌ی زندان شده است تا دو سال و نیم حبس خود را بگذراند.
او در وبلاگ‌اش با نام “روزنگار” به طرح موضوعات فرهنگی می‌پرداخت و به گفته‌ی خودش به فعالیت‌های سیاسی مشغول نبود اما متهم به تبلیغ علیه نظام شده است.
هم‌چنین اتهامات وی توهین به رهبران جمهوری اسلامی و توهین به مقدسات اسلام نیز اعلام شده. او پس از ۴۱ روز بازداشت در سلول انفرادی با قرار وثیقه بسیار سنگین صد میلیون تومانی آزاد شد. میرصیافی در تاریخ ۱۲ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب محاکمه و به دوسال و نیم حبس به دلیل آنچه که توهین به رهبران نظام و تبلیغ علیه نظام خوانده شده محکوم شد. وی پرونده‌ی مفتوح دیگری نیز در دادگاه عمومی تهران با اتهاماتی چون توهین به مقدسات اسلام دارد که زمان برگزاری آن اردیبهشت ماه سال آینده است.
با اعتراض شدید به بازداشت و حکمی که برای امیدرضا میرصیافی صادر شده است، خواستار آزادی او هستم.
پی نوشت: کاش فقط زمانی‌که همسر و یا خواهر و برادرمان در زندان هستند، به فکر افراد دربند در ایران نیافتیم و فقط در همان روزها به عنوان فعال حقوق بشر شناخته نشویم و پس از آزاد شدن عزیزان‌مان، همه چیز را فراموش کنیم.
کاش فقط برای فردوسی‌پور و برنامه‌ی نودی که خواسته یا نا‌خواسته بازی‌چه‌ی دست حکومت قرار گرفت تا مردم چند صباحی را مشغول شوند و آن‌ها با خیال راحت بتوانند به بازداشت گسترده‌ی بهاییان دست بزنند، سایت‌هایی مثل بالاترین و … را قبضه نکنیم.
کاش فقط برای مطرح کردن خود، وکالت افرادی امثال امیدرضا میرصیافی را به عهده نگیریم و خود باعث زندان رفتن او شویم.
کاش فقط دل‌مان برای انسانیتی که در ایران، هر روز زیر پا گذاشته می‌شود، بلرزد که دیر یا زود، دامن من و شما را نیز خواهد گرفت…
یک وبلاگ‌نویس راهی‌ی زندان شد به نقل از مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان