Posted on ۰۲ بهمن ۱۳۸۸
خواندن کتاب برایام همیشه تفریحی دوست داشتنی است که این روزها متاسفانه به خاطر فعالیتهایی که مجبورم در اینترنت داشته باشم، وقت زیادی برایاش باقی نمیماند.
روزها پیش از انتخابات ایران و آن زمانی که مردم هنوز وضع اقتصادیشان آنقدر بد نشده بود که کتاب خریدن را در آخرین اولویتهای خودشان قرار دهند، با مدیار در «انتشارات شهر خورشید» روزهای خوبی داشتیم، هر چند که کتابها مجوز نمیگرفتند اما سر و کارمان با کتاب خیلی بیشتر از این روزها بود.
مدیار متن کتابها را تایپ میکرد و من ویرایششان میکردم؛ آن هم با رسمالخط دوست داشتنی انتشارات شهر خورشید که این روزها رسم الخط خودم هم شده است.
نزدیک نمایشگاه که میشد کارمان سرعت بیشتری میگرفت و من کتابهای بیشتری را ویرایش میکردم و سرعت ویرایشام مدیار را شوکه میکرد. در میان کتابهای انتشارات، داستانهای کوتاه روسی و داستانهای کوتاه چخوف را بیشتر از بقیه دوست داشتم. میخواندم و ویرایش میکردم و لذت میبردم.
پس از آن روزها، کمتر داستان کوتاهی خواندم که بتوانم آن را با آثار کوتاه و ماندگار چخوف مقایسه کنم و به نتیجهیی برابر برسم، اما در همین روزهایی که گذشت کتابی از «آلیس مونرو» معروف به «ملکه داستان کوتاه»، خواندم با نام «فراری» که داستانهای کوتاهاش مرا به شگفتی واداشته است و به حق میتوانم داستانهایاش را با چخوف مقایسه کنم.
داستانهای کوتاهی که مونرو در این کتاب نوشته است در مورد زنان است، زنانی که در نقشهای مختلف ظاهر میشوند و نویسنده توانسته به شیوایی هر چه تمامتر آنرا بیان کند، کتابی است که زنان را شیفته میکند و مردان را به حیرت وا میدارد از آن جهت که میتوانند تواناییهای زنانه را در قالب چندین داستان کوتاه درک کنند.
دغدغههای زنان داستان؛ معرفی مکانها و شخصیت پردازی افراد داستان بسیار زیبا و هوشمندانه است و طوری نگاشته شده که مخاطباش را دچار احساسهای عمیق میکند و او را به چاره جویی برای شخصیتهای اصلی داستان وا میدارد به گونهیی که خواننده احساس میکند اتفاقهای داستان برای عزیزترینهایاش رخ داده است و باید برای نجات آنها کاری کند.
در پیشگفتار کتاب میخوانیم: « او قادر است داستانهایی خلق کند که برای خوانندهگان نخبه و معمولی به یک میزان لذت بخش اند…آلیس مونرو در این مجموعه چون اغلب آثارش روایتگر زندهگی زنان در مراحل مختلف عمر است؛ روایتهایی همراه با واقعگرایی و صداقتی کم مانند و سرشار از لحظههای روشنگر که هم طنز آلودند و هم دردناک».
این کتاب را انتشارات نیلوفر در تابستان ۸۶ و با ترجمهی بسیار عالی مژده دقیقی چاپ کرده است و نگاه من به عنوان یک ویراستار به این کتاب مثبت است، چرا که کتابهای مطرح از نشرهای بزرگ را خواندهام و زیر تمام غلطهای کتاب خط کشیدهام و در آخر متعجب شدم که ویراستار آیا کار خودش را بلد بوده یا نه؟ اما این کتاب تنها با داشتن ۴ غلط ویراستاری از کتابهای کم اشکال در زمان خودش است.
برای لحظههایی که نیاز به خواندن اثری دارید تا ذهن شما را از هر آنچه که با آن درگیر است، آزاد کند، پبشنهاد میکنم کتاب «فرار» «آلیس مونرو» را بخوانید.
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted in کتاب
Posted on ۲۰ مهر ۱۳۸۷

خواندن کتاب
آتش بدون دود نوشتهی مرحوم
نادر ابراهیمی برای من و
مدیار خالی از لطف نبود. خیلی چیزها از آن یاد گرفتیم. به خصوص من، که با شیوهی صحیح مبارزهی سیاسی آشنا شدم.
دکتر آلنی آق اویلر، پزشک ترکمن، یکی از شخصیتهای این داستان و فردی حقیقی است که برای مدتی همبند نویسندهی این کتاب بوده و توانسته است فعالیتهای سیاسیی موثری را انجام دهد. همسر وی، مارال نیز از زنان درستکار روزگار بوده که با مهاجرت به تهران و تحصیل کردن در زمان محمدرضا پهلوی، به پیشبرد اهداف سیاسیی زمان خود کمک بسیاری کرده است.
متن زیر قسمتی از صحبتهای این زوج و از زبان مارال، خطاب به همسر خود، آلنی، است که بسیار بر دلام نشست.
…اگر یک روز ببینم که مردی با من، عاشقانه سخن میگوید و تو نگاه میکنی و لبخند میزنی و به دلیل اعتماد بیحدی که به من داری مساله را جدی نمیگیری و خاموش میمانی و حشر نمیکشی و آلنی بازی از خودت در نمیآوری، بدان که قلبام، ناگهان، صد ترک بر خواهد داشت و اگر یک روز تو را ببینم که در کنار زنی، با محبتی بیش از محبت آلنی به همهی زنان جهان به او نگاه میکنی، انتظار نداشته باش که بگذرم، بزرگواری نشان دهم و به خودم بگویم: هیچ خبری نیست و نخواهد شد. من به آلنی اعتماد دارم. نه آلنی… در آن لحظه، من به یکی از آن زنان دیوانه و متعصب ترکمن تبدیل خواهم شد. مطمئن باش! بیآبرویی خواهم کرد و چنان توی سر آن زن خواهم زد که سردرد تا دم مرگ بگیرد. یادت باشد آلنی! من در این ماجرا – ماجرای تو با زنان و زنان با تو- بی طرف نیستم و با وقار و خونسرد و بیاعتنا نیستم. تا وقتی که متعلق به منی، فقط متعلق به منی. یکسره، تمام، کامل، جسما، روحا و وقتی متعلق به من نبودی- البته بعید است بگذارم متعلق به دیگری باشی؛ چرا که دیگری میخواهد محصول را ببرد نه دانه را؛ با وجود این آنقدر واقع بین هستم که بدانم زنان بسیاری عاشق تو خواهند شد و چه بسا هستند. ممانعتی نمیتوانم بکنم و حق ندارم. نمیتوانم از همهی دختران و زنان بخواهم که تو را هوس نکنند، تو را طلب نکنند، قصد تصرف تو را نکنند و در نهایت ذهنشان با این یاغیی بالا بلند خوب صورت غریب همسفر نشوند – همانطور که تو نمیتوانی توقع داشته باشی یا دستور بدهی که هرگز هیچ مردی به من متمایل نشود. مردان زن و بچه دار بسیاری هستند که به دلیل آلودهگیهای جسمی و روحیشان، اینطور باور دارند که چون خودشان هرگز به یک زن قانع نبودهاند، زنان شوهر دار نیز حق دارند که به شوهر خود -حتا اگر خوبترین شوهر دنیا باشد – قناعت نکنند. آنها حتا یک لحظه هم فکر نمیکنند که من آلنی را دارم: بهترین مرد روی زمین را، پاکترین، شجاعترین و انسانترین را، بلکه فکر میکنند زنان و مردان، در فساد، دارای حقوق برابرند. این است که بدون توجه به اینکه شوهر من کیست، میگویند – با نهایت وقاحت و بیشرمی – که مرا سخت میخواهند و تمام جسمشان شده خواستن من و دیگر هیچ هدفی جز تصرف من برایشان نمانده است… و این مردان، به دلیل سستپایی و هرزهگیی بعضی زنان، به خود آنطور نگاه میکنند که انگار مظهر جذابیت هستند و مقاومت در برابرشان، مطلقا غیر ممکن است و زنانی که ایستادهگی میکنند و ناممکن الوصول مینمایند، صرفا به خاطر آن است که گران بفروشند نه آنکه فروشنده نباشند. آنها، آلنی اوجای ساده دل خوش نیت پاک تن! حتا میتوانند از رفقای خود ما باشند و در تشکیلات سیاسیی خود ما. اینها، به خصوص، اعتقادشان به نجابت بسیار کم است. اینها چیزهایی در باب آزادی های جنسی شنیدهاند و خواندهاند و گمان کردهاند که منحرف کردن زنان، آزادی بخشیدن به زنان است و عیاشی و هرزهگی با زنان مختلف، حتا زنان شوهردار، بهرهگیریی منطقی از آزادیهای بشری است…
گمان میکنی این در طبیعت همهی مردان و زنان است که خود را محدود نگه دارند و در حفاظت طهارت و دور از دسترس همهگان، حال آنکه چنین نیست و بدبختانه چنین نیست. این خوب است که ما به همسران خود اعتماد کنیم، فوقالعاده خوب است و کاملا هم لازم. بدون این اعتماد، ممکن نیست که ما، حتا، یک نفس آسوده هم بکشیم. اما در این معرکهی تن، ما فقط میتوانیم به همسران خود اعتماد کنیم نه آنها که از کنار همسران ما میگذرند و ذلیل تمایلات حیوانیی خود هستند و آویخته به این تمایلاند و علت وجود خود را ارضای همین تمایل میدانند و به خصوص مایلاند که معشوقهها یا معشوقههایی داشته باشند کاملا دست نخورده و پاک و معصوم که جز همسران خود، هیچکس را به خود ندید باشند…
طاهر نگه داشتن جسم امری است که به شجاعت، قدرت تفکر، تسلط دائمی بر نفس و ایمان غول آسا احتیاج دارد. به علت اساسی و فلسفه احتیاج دارد. آدمهای معمولی، معمولا ذلیل تن خویشاند، آویزان به یک نقطهی بدن خویشاند و همین هم زندهگی را از اعتبار و معنویت انداخته است. همین هم خوشبختی را در خطر انداخته است، همین هم غرقاب دهانگشودهی متعفنی را پیش پای انسان امروز و فردا ایجاد کرده است…
Posted in کتاب
Posted on ۲۱ شهریور ۱۳۸۷

اشعار و نوشتههای
چارلز بوکوفسکی، نویسنده و شاعر آلمانی ـ آمریکایی، چندی است که مورد توجه علاقهمندان به ادبیات جهان و ناشران در ایران قرار گرفته. به طوریکه کتاب اشعار او، این روزها ازپرمخاطبترین کتابهای بازار کتاب ایران است.
بوکوفسکی پس از طی کردن فراز و نشیبهای مختلف و قرار گرفتن در میان طیفهای متفاوتی از مردم و جایگیری در شغلهای مختلف، به گردآوریی آثارش پرداخت. فضای نوشتههای او نمای روشنی از یک فانتزی مردانهی تابو شده را به تصویر میکشد. با اینکه بوکوفسکی سرودن شعر و نویسندهگی را به طور جدی از ۴۰ سالهگی پیگیری کرد، اما در عمر ۷۳ سالهی خود، بیش از هزار قطعه شعر، بیش از ۱۰۰ داستان کوتاه و شش رمان خلق کرد که در ۵۰ جلد کتاب منتشر شدهاند.
مجموعهی
“یک شعر تا حدودی من درآوردی” نام مجموعهیی از اشعار چارلز بوکوفسکی است که توسط نشر
شهر خورشید با ترجمهی ثنا ولد خوانی وارد بازار کتاب ایران شده است و با ترجمهی خوبی که نسبت به دیگر اشعار ترجمه شده از وی دارد، مورد استقبال گروه گستردهیی از علاقهمندان قرار گرفته. یکی از مزایای این کتاب، دو زبانه بودن آن است که در این صورت به راحتی میتوان متن آن را با متن ترجمه شده مقایسه کرد.
کتاب “گاوها در کلاس هنر” یکی دیگر از مجموعه اشعار بوکوفسکی است که به زودی از طریق نشر شهر خورشید وارد بازار میشود.
…. زمانیکه پست قبلی رو در دفاع از محسن نامجو مینوشتم
نامهی پشیمانیاش رو نخوانده بودم، از وقتی که نامهی عذر خواهی او را خواندم، هیچ دفاعی از او ندارم، متاسفانه یه جورایی اون تصوری که ازش داشتم، به هم ریخته. البته این روزها به قدری از این اتفاقها که اصلا هیچ وقت تصورش رو نمیکردم، در اطرافام افتاده که جای تعجب نداره…
….
مدیار عزیرتر از جانام، برای دومین بار، سالروز آزادیات را، به شادی مینشینم به امید روزی که چشمانات را لبریز از نگرانیهای روزگار نبینم و لبانات خانهی لبخند جاودانهی آزادی باشد.
Posted in کتاب